Search this site
Points of Interest

Entries in class (12)

Friday
Feb042011

Living Room

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

 اطاق نشیمن غربی

[  وِستِرنیزد لیوینگ روم ]

در خانه ما بيشترين  اختلاف بین والدين من، بوجود آوردن تغيير در سالن پذيرايي به سبک غربی بود. با وجود اين مادرم هيچوقت درباره اين قسمت از منزل كه مخصوص پذيرائي مهمانانش بود کاملا رضايت نداشت.

به خاطر می آورم که در خانه ما دو نوع اطاق نشیمن وجود داشت.  اطاق نشیمن ایرانی و اطاق نشیمن فرنگی. تا آنجا که من شنیده ام با نزديكتر شدن ارتباط با اروپا تغييراتي در روش زندگي و فرهنگ مردم  ایران بوجود آمد و براي هميشه در زندگي ايراني تأثير گذار شد. افراد تحصيلكرده سبک زندگي غربي را به ايران آوردند. لوازم زندگي و مبلمان فرانسوي سمبل زندگي و نشان شخصيت برجسته افراد گرديد.  

باوجود تقلید ظاهری از شیوه زندگی غربی ، طبقه مرفّه همچنان به شیوه گذشته از وجود خدمتكار براي انجام امور منزل بهره مي بردند . خدمه اي كه هر لحظه گوش به فرمان آنها بودند. خانواده هاي ارتشي برای انجام امور شخصی خود از جوانانیکه خدمت دوساله نظام وظیفه خود را ميگذراندند به عنوان مصدر استقاده می کردند. خاطره رفتار با زير دستان و خدمه در آن زمان هنوز برای من خجالت آور است.

Westernized Living room

[ Otagheh Neshiman-eh Gharrbi ]

A major conflict between my parents was over the frequent remodeling of the salooneh paziraie (the “sitting” room). It seemed my mother was never satisfied with the room where she received her friends.

I remember that there were two kinds of living rooms in our home. Traditional Persian and Westernized living rooms. Communication with Europe forever altered the Iranian living style. The rich and the educated brought the Western living style to Iran. French style furniture became a symbol of distinction and a sophisticated personality.

Though they imitated the European living style, the upper class still enjoyed some traditional privileges, such as extracting cheap labor from servants. I remember the servants were at the beck and call of their masters every minute of their lives. The military upper rank had their own version of servants: mas-dars, or young men drafted into servitude for their two-year mandatory military service. The memory of the way we treated the people below us is an embarrassment to me.

Sunday
Feb132011

Bathroom

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

حمّام نمره

[ بَسروم ]

هنگام كودكي من، در بيشتر منازل حمّام وجود نداشت فقط خانواده هاي ثروتمند در منزل حمّام داشتند كه آن هم بدليل نبودن آب گرم در زمستان زياد استفاده نميشد.

در دوران کودكي بيشتر بهمراه مادر بزرگم از حمّامهاي عمومي استفاده ميكرديم و در دوران نوجواني از حمّامهاي عمومي با کابین های انفرادي (حمّام نمره) بود استفاده ميشد. فرم حمّامهاي ايراني و استفاده از آنها كاملا با حمّامهاي غربي متفاوت بود . بايد گفت حمّام رفتن در آن زمان يكي از برنامه هاي جالب و طولاني روزانه بود.

براي شستشوي خود از كيسه هاي ضخيمي استفاده ميكرديم كه با آغشته ساختن آنها به سفیداب (مادّهُ تمیز کننده ،مخلوطی از مواد طبیعی) بدن خود را ميشستيم.

Bathroom

[ Hammam-eh Nomreh ]

During my childhood, a bath was not a part of most Iranian homes. Only the very rich had residential baths, but even many of those did not have warm water during winter.

When I was a child, I usually used the public Turkish bath with my grandma every week. During the teenage years, things had changed and I used the hammam-eh nomreh. Literally: the numbered bath; semi-private bathrooms for rent. The designs of the baths were so different than the Western model and the way we approached the task was also different. It was a big deal, sometimes taking a good part of the day.

I remember the rugged texture of the kisseh—a sort of a rough wool mitten we soaped up with Sefidab (a natural peeling, consisting of only natural ingredients and minerals).  

Monday
Feb142011

Kitchen

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

آشپزخانه سنّتی

[  تِرَدیشِنال کیچن ]

در آن زمان افراد منزل كاري با پخت و پز در آشپزخانه نداشتند. فقط آشپز بود كه در آشپزخانه بهمراه ساير خدمه مشغول بكار بود با اينحال مطبخ براي من محيط جالب و مطبوعي بود. غذاهاي خوش عطر و طعمي كه در اين مكان روي اجاقهاي هيزمي طبخ می شدند دررأس ساعت مقرّر آماده بودند.

من ساعتها در آشپزخانه كنار آشپز ميگذراندم و به داستانهاي بي پايان آنان گوش  میدادم. همچنين با طرز پخت و پز بسياری از خوراكها و نانها آشنا ميشدم. با اين وجود وپدرو مادرم  دوست نداشتند كه ما با كارگران منزل زياد ارتباط بر قرار كنيم.

ارتباط صاحبخانه ها با زير دستان در آن زمان بسيار جدّي و خشك بود و این رفتارشان وسیله ای برای نشاندادن برتری طبقاتی آنهابود.

Kitchen

[ Ashpaz khaneh-yeh Sonnati]

No one was supposed to interact with the cook or the servants in the kitchen, but for me the kitchen was the favorite hangout. The intoxicating smell of the scores of Persian dishes being prepared round the clock was very tempting. Also, sitting with the cook in front of the ojagh (wood stove) was very pleasant.

The cook, talented and energetic, always had exciting tales to tell and she taught me how to bake and cook. But my parents didn’t want us to hang out with the servants so that we would “stay in our class.”

It was easy to become arrogant and feel superior toward all those hardworking and decent people of our society.

Tuesday
Feb152011

Toilet

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

توالت ایرانی

[ پِرشِن تویلت ]

پد ید ه غربی شدن رفته رفته بهمه جا سرایت کرد و بصورت نشانه های تشخّص، ثروت و قابلیّت  مردم در آمد. این پدیده حتّی در توالت خانه ها    قابل روئیت بود.

در حالیکه ایرانیها ترجیح می دادند از توالت به سبک قدیمی ایرانی استفاده کنند، با وجود این هر کس که خانه ای می خرید مایل بود در ان توالت غربی ولو برای نمایش وجود داشته باشد.

در نتیجه در حالیکه جای مخصوص کاغذ توالت در این توالتها همیشه خالی بود، آفتابه قدیمی ایرانی در خدمت همگان بود. آب در این آفتابه ها بداخل توالت برده مِی شدو با آن قسمتهای خاص بدن شستشو داده میشد. اکثر خارجیها با تعجّب از توالت ایرانی به عنوان ”آن سوراخ درون زمین“ یاد می کردند.

ایرانیها عموماً استفاده از آب را بر کاغذ توالت ترجیح می دهند. هر ایرانی که به خارج سفر کرده بود رنج استفاده از کاغذ توالت را چشیده بود زیرا عدم استفاده ازآب برای شستشو باعث ناراحتی شدید میشد که بسیاری ازایرانیها حاضر به تحّمل این رنج و ناراحتی نبودند. آنها آفتابه را با خود به سفر می بردند و در سفرها از این هدیه گرانبهای نیاکان خود استفاده می کردند.

Persian Toilet

[ Toilled-eh Irani ]

Westernization was mushrooming everywhere as a sign of distinction, wealth, and intelligence. Westernization was visible even in the bathroom.

While everyone preferred to use the traditional Persian toilet, new homebuyers wanted to have the western toilet in their homes, albeit for show only. So while the toilet paper dispenser was almost always conspicuously empty.

The faithful aftabeh (watering can/jug) served the entire family for carrying water to the bathroom and the washing of private parts over what visiting Westerners, red-faced and perturbed, called, “Oh, God! That hole in the ground!”

We all knew that water was the Persians’ superior toilet paper. Every Iranian who traveled to the West was constantly reminded of that for the first few days. The absence of cleaning by water brought a pestering, sometimes painful, itch. Some people didn’t surrender to that fate. They started to take the aftabeh, this remarkable gift from our forefathers, with them on trips abroad.

Friday
Apr012011

The Struggle

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

تلاش

[ وی مِنز اِستِرَگِل ]

زنان طبقات محروم   جامعه ایران بجز انجام كارهاي سخت براي گذران زندگي و نگهداري فرزندان خود هيچ انتخاب ديگري ندارند.

گاهي زني حامله با داشتن چند فرزند در حاليكه فرزندي را به پشتش بسته و ديگري را با گاری کوچکی ميكشد با استفاده از الاغ براي فروش ميوه در كوچه و بازار زندگي اش را تاُمين ميكند.

زنان در طول سالها چه به زيبائي عروسك هاي غربي، چه به شكل كارگري فقير با مسائل اقتصادي زندگي درگيرند. شايد هنوز ايشان در جايگاه واقعي خود قرار نگرفته اند و شايد براستي از خواسته هاي واقعي خود دور نگهداشته شده اند.

Women’s Struggle

[ Talash ]

The lower class female has no choice but to work hard to raise her children, even if she has a couple of them and is pregnant with a third.

She straps one child to her back and puts another in a wagon, and then pulls the loaded donkey behind her, while filling the streets with her cries for business.

Women of all economic backgrounds got along well, even if one looked like a Barbie doll in her Western outfit, and the other was a mere peasant. It was customary to exchange compliments, regardless of economic status. Perhaps what they had in common was that none of them were in charge of their own lives. They lived worlds apart, but they were all oppressed and kept from reaching their potentials.

Saturday
Apr022011

Laborer’s Home

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

حَلَبی آباد

[  لِیبِرز هوم ]

روزهاي سه شنبه من تدريس در مدرسه را رها كرده و بهمراه گروهي از دوستا ن ديگر داوطلبانه به كمك مستنمندان ميرفتيم. من بهترين محل براي اين كار را حلبي آباد يافته بودم. حلبي آباد جايي بود كه ساكنين آن خانه هاي خود را با قوطي هاي حلبي كه در زباله ها  پیدا می کردند ساخته بودند.

بهترين  خانه اين محل که بيش از دوازده متر نبود شامل یک اتاق بود که شامل اطاق خواب، آشپزخانه، و اطاق نشیمن می شد. گاهي حيوانات خانگي مثل مرغ ، خروس و گربه باافراد فامیل در همين اتاق زندگي ميكردند.

يك زن درچنین شرایطی چگونه ميتوانست فرزندانش را بخوبی تربيت كند؟ با اين وجود بيشتر زنان اين محلٌه بسيار فعٌال، پركار، مقاوم و شكر گذار تر از خانمهای مرفه بودند. بسیاری از این خانمهای مرفّه در اغلب اوقات متکبٌرو افسرده بنظر می رسیدند.

Laborer’s Home

[ Halabiabad ]

Tuesday was the day I left my job as a business school instructor and went out with other volunteers to aid the poor. My favorite location was Halabi-abad (best translation: tin city). The name came from the millions of five-gallon tin cans the poor stuffed with garbage and used as bricks to build their homes.

The typical home was only a 10-foot by 12-foot room, used as the kitchen, living room and bedroom for the entire family—and sometimes the pets and the chickens too.

What kind of woman can raise a family in these conditions? Tough, unbreakable, resourceful. Amazingly, I found these destitute women to be happier, healthier, more motivated, and, remarkably, more thankful than those in the upper-classes. Compared to them, my compatriots seemed arrogant and perpetually depressed.

Sunday
Apr032011

Drinking Water

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

آب خوردن

[ دیرینکینک واتر ]

در آن زمان آب آشاميدني در ايران بخصوص از نوع تصفيه شده کمياب بود. در سال ۱۳۲۸ شمسی كه من ده ساله بودم ، آب لوله كشي در شيراز راه اندازي شد. قبل از آن آب را درون بشكه (یا کیسه های چرمی) برروي چهارپايان بدرب منازل ميبردند. البته اشخاص مرفّه در منزل چاه آب داشتند كه ازآن برای آشامیدن و پرکردن حوضها استفاده مي كردند.

همچنین خانونواده های مرفّه نوشابه هاي وارداتي مثل كوكاكولا رامصرف میکردند که بعدها بصورت تجارت بزرگی در آمد.

البتّه خانواده هاي کم درآمد آب آشاميدني را از جاهايي كه شير آب وجود داشت درون كوزه و یا دولچه (کیسه چرمی) به منزل برده و نگهداري ميكردند.

بهر حال در آن زمان ،آب آشامیدنی چندان خالص نبود و باعث بروز بسياري بيماري هاي پوستي بخصوص سالك ميشد كه درماني نداشت و پس از مدتها كه بهبود مي یافت جاي ناخوشايندی بر روي پوست باقي ميگذاشت.

Drinking Water

[ Abe-h Khordan ]

Good drinking water is a scarce commodity in Iran. I was 10 years old in 1949 when Shiraz first had a municipal water system. Before then, spring water was brought in giant leather sacs, carried on the back of mules to the middle class families. The rich had their own private wells, from which the servants filled covered pools.

And the comfortable could also afford to drink carbonated soft drinks such as Coca Cola, which became a big business not long after it arrived in Iran.

The lower class got their drinking water from a public water house. They used different containers: ceramic, leather bags, or copper.

However the water in Shiraz was not pure. Many of the children suffered from a skin disease contracted from contaminated water. There was no cure at that time and when it was finally eradicated we were left with ugly scars.

Sunday
May012011

Shiraz Bazaar

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

بازارچه شیراز

[ شیراز بازار ]

بسیاری از مردم در تلاش روزانه خود هدفشان بدست آوردن در آمد سرشار نبود و فقط به گذارند ن زندگی روزمرۀ خود فکر میکردند. خیابانها پراز فروشندگانی بود که غذاهای ارزان نظیر شلغم و لبوپخته که مورد استفاده طبقات فقیر بود عرضه می کردند. در فصل زمستان فرنی تهیّه شده از شیرو شکر فروخته میشد.

ما اجازه نداشتیم از این غذاها استفاده کنیم.

من همیشه برای این فروشندگان و چهرهای محزون آنها که میان بخار برخاسته از اجاقشان دیده میشد احساس ترحّم میکردم. اکنون پس از گذشت سالها برای آن غذا ها و مردم ساده و متواضعی که برای گذران زندگی تلاش میکردند احساس دلتنگی میکنم.

Shiraz Bazaar

[ Bazarcheh Shiraz ]

Unemployment and underemployment was a fact of life. Many male and female laborers struggled all their lives—not to get ahead, but to merely scrape by. So the streets were filled with hordes of vendors selling the food of the poor: baked beets and turnips, and, during the winter: fereni (Persian sweet milk cream).

I was not allowed to eat the goodies in public. Again this was the sort of lower-class behavior that my mother found embarrassing.

I felt bad for the food vendors, always teary-eyed and frowning in the clouds of steam and smoke that rose from the food and the wood fires they cooked over. Now I am nostalgic for the smell of that simple food and the simple, humble people that struggled to make the best of what fate had handed them.

Sunday
Jun222014

Last Refuge

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

آخرین چاره

[ لَست رِفیوج ]

به عنوان یک کودک کنجکاو همیشه تلاش می کردم گرفتاریهای زنان شوهر دار و اینکه چرا‌آنها برای حل مشکلاتشان به امامزاده ها می روند (یک مکان مقدّس و مدفن یک بازمانده از پیامبر)را درک کنم. در کودکی با گوش دادن دزدکی به حرفهای آنان به این نکته پی بردم که مشکلات آنها معمولاً در ارتباط با بر خورد ها و رقابت ها با زنان دیگر است. در این مورد اکثراً مادر شوهرها و خواهرشوهرهامشکل آفرینان اصلی برای زنان شوهردار بودند. تنها امید برای این زنان رفتن به یک اِمازاده و التماس برای حل مشکلات آنها بود. (امزاده هابازماندگان دوازده امام اصلی شیعه هستند.)

درک مشکل این زنان برای من که یک کودک بودم آسان نبود. من نمیتوانستم این نکته را بفهمم که چرا مادر شوهر نیروی خود را بر علیه عروس بیچاره به کار میگیرد و چگونه یک خواهر شوهرراضی می شود روابط میان برادرش و همسر او دچار اشکال شود. حالا به عنوان یک زن ریشه های فشار از سوی مادر شوهر را درک می کنم. او انتظار داشت که عروشس یک انسان کامل و بی عیب باشد. او برای کنترل عروس از هیچگونه فشار روحی و زخم زبان خودداری نمی کرد. در این میان شوهر بیچاره سرگردان مانده بود که چگونه از سوئی احترام مادر و خواهرش را حفظ کند و از سوی دیگر حامی همسرش باشد.

گذشته از این، داشتن روابط نا مشروع با زنان دیگر نیز یک مشکل بزرک بود. در جامعه ای که چند همسری در آن رواج دارد، روابط نا مشروع معمولاً نا دیده گرفته می شد و حتی میتوانست نشانه ای از نیروی مردانگی بیشتر باشد. امّا به هر حال این همسر بود که در این میان بشدّت آسیب پذیربود. زندگی بر او سخت می شد و نتیحه اش بروز  افسردگی بود. طلاق نه از لحاط مالی و نه اجتماعی برای زن مشکل گشا بود زیرا مکان و شخصیّت اجتماعی او را تنرّل می داد. بنا بر این تنها چاره، پنهان کردن مشکل و خودداری از رویاروئی با همسر بود.

من هر وقت تلاش می کردم در مورد قد رت این امامزاده ها سوال کنم، با ناراحتی و عدم رضایت بزرگتر هارو برو می شدم. آنها انتظار داشتند که من بدون چون و چرا همه چیز را باور کنم. البتّه پدرم هم در این مورد با من موافق بود. گمان میکنم در ایران حدود ۲۰۰۰ امزاده وجود داشت. روایات فراوانی در مورد معجزات آنها و حل مشکلات مردم و قدرت شفا بخش بیماران در میان مردم وجود داشت. این امازاده ها مورد احترام بودند قبرهای آنها بصورت بناهای با شکوه در می آمد. به باور مردم آنها فرشتگان خداوند بشمار می آمدند.

در ایران مراجعه به روانشناس از نظراجتماعی پذ یرفته نبودو در این مورد تعصّبات و پیشه آوری های غلطی وجود داشت. مسلماً مادر شوهر اولین کسی بود که می توانست از این باورهای اشتباه در جهت تحقیر و توهین به عروس سوء استفاده کند. بنا براین دعا و نیایش آخرین چاره یک زن بود تا شاید شوهرش دست از روابط نا مشروع خود بردارد و در نزاع میان او و مادر شوهر و خواهر شوهرش پشتیبان او باشد. من هنوز هم کلماتی را که این زنان در زیارتگاهها اشک ریزان به زبان می آوردند بیاد می آورم. «زندگی من و بچه هایم را حفط کن»، «شرافت و آبروی مرا نگهدار»، «من نا امید و درمانده ام، من و کودکانم را یاری کن».

Last Refuge

[ Awkharin char-eh ]

As a curious kid, I tried to understand the problems of married women and why they went to Emamzadeh (a holy shrine to a descendant of a prophet) to resolve their problems. Being a child, I could eavesdrop carefully. I found that their problems were made mostly by competing women. Indeed, women often were working to keep each other oppressed. Mother- and sister-in-laws were trouble makers. The only hope that these women had was begging the spirit of an Imamzadeh (descendants of the original 12 Shia muslims) to resolve the problems.

I could not understand why the mother-in-law used her power this way. Also, I could not reason why a sister-in-law would create conflict between her brother and his wife. As an adult woman, I understand the pressure of the demanding mother-in-law. She was expected to be perfect by her own mother-in-law. She continued those expectations and contempt using verbal abuse and humiliation to control her own daughter-in-law. Meanwhile the husband was confused what to do. How could he honor his mother and his sisters while protecting his wife?

In addition to this, adultery was very commonplace. In a polygamous society, adultery is legal and can be a sign of masculinity and vigor. But it is almost always hurtful and embarrassing to the wife. Iranian women had no way to resolve these problems. Life became stressful and this led to depression. Divorce was not beneficial for women legally or socially. She was treated as damaged and inferior. She would hide the problems —- not confronting the husband.

If I ever questioned the power of Imamzadeh, it would upset many adults. They expected me to just believe. However my father also questioned these practices. I think there were about 2000 Emamzadehs in Iran. Many stories told of how they all performed miracles, resolved problems, and healed diseases. Iranians respectfully supported them and their mortal remains became monuments.

No one saw psychologists. There were lots of stereotypes about visiting a psychologist and the mother-in-law would be the first would ridicule it. Prayer was the last refuge for a woman hoping for her husband to stop his adultery or to stand up for her against the mother- and sister-in-laws. They prayed while they were crying, “Save my life and my children.” “Save my dignity and reputation.” “I am hopeless and helpless, please help me and my children.”

Sunday
Aug312014

Nomadic Life

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

زندگی ایلاتی

[ نومَدیک لَیف اِستَیل ]

درجنوب غربی ایران ایلاتی وجود دارند که هزاران سال است در این منطقه زندگی می کنند. درمیان این ایلات من با شیوه زندگی ایل قشقائی آشنائی بیشتری دارم. مادربزرگ من با خواهر روُسای ایل (فرخ بی بی)آشنائی داشت. من امکان دیدار از این ایل را روزی پیدا کردم که راننده ای را برای بردن ما به محل ایل فرستادند. در آن روزها داشتن ماشین بسیار نادر بود و داشتن راننده شخصی از آن نادرتر. تنها تعداد بسیار کمی از ثروتمندان و افراد با نفوذ قادر به داشتن آن بودند.

این ایل تازه از جنوب ، محلّی که زمستانها درآن بسر میبردند بازگشته بود. مردمی که به ایلات تعلّق دارند، بجای داشتن یک محل زندگی ثابت ، همواره از یک محل به محل دیگر در حرکت هستند. بعضی خانواده ها مشغول برپا کردن چادرهای محل زندگی خود بودند و بعضی دیگرکاربرپاکردن چادرشان تمام شده بود. چادری که مارا به آن بردند چادری تمیز بود. امّا هبچگونه مبلمان مجلّلی در آن وجود نداشت. اندازه اش به اندازه یک خانه معمولی (Ranch House) بود. (امّادر عین حال بزرگترین چادرنبود). در داخل چادرهمه افراد روی زمین که سراسر آن کاملاً با فرش پوشیده شده بود می نشتند.

برای نهار مردان ایل یک بره راروی زغال کباب کردند. یک میله بزرگ آهنی در درون بره فرورفته بود و دو طرف این میله روی دوستون سنگی قرار داشت، بره را می چرخاندند و همزمان روی آن روغن و آب لیمو میپاشیدند. تقریباً یک ساعت طول کشید تا بره آماده شد. گوشت بره همراه با برنج که به شیوه مخصوص خودپخته بودند صرف می شد.

نان توسط زنان ایل بر روی یک سطح فلزّی (تاوه) که روی آتش قرار داشت پخته می شد. این زنان با مهارت بسیار خمیررابه کمک وردنه بصورت لایه های بسیار نازک در می آوردندو سپس آن را روی تاوه قرار می دادند. این زنان همچنین لبنیات مثل شیر، پنیر و ماست مورد نیاز را تهیه میکنند و این محصولات را در شهرهای کوچک نزدیک به محل زندگی ایل بفروش می رسانند . در آمد حاصل از آن، اضافه بر درآمد اصلی آنهاست که از محل بافت جاجیم بدست می آید.

Nomadic Lifestyle

[ Zendaygeeh Elotti ]

In southwest Iran, there are a few tribes that are thousands of years old. The tribe that I became familiar with was the Ghashghai. My grandma had a close relationship with the sister of their leaders (two brothers). I had the chance to visit the tribe when their chauffeur came and picked us up. Having a car was rare at that time, and a chauffeur even more so. Only the very rich and powerful people had this.

The tribe had arrived from the South, a location where they lived in winter. As nomads, they move quite often, rather than having one home. Some families were in the process of setting up their tents, and some were settled already. The tent we went to, was clean with no fancy furniture. It was as big as a ranch-style house—though it was not the largest there. Everybody sits on the floor which was covered totally by rugs.

For the lunch, the servant-men roasted a lamb on the spit. A large stick going through the body of the lamb with the two ends on stands built of stone. They turned the spit while they splashed oil and lemon juice on the lamb. It probably only took one hour for the lamb to be ready. Rice cooked in their own special way was also served.

The bread was baked by servant-women on a convex metal sheet over a fire. They looked so skillful as they rolled the dough very thin, and placed it over the heat. The dairy products: milk, cheese, and yogurt were also prepared by those women. And they sold these goods to villages near the tribe, to complement their main source of income from the Jajim (an elaborate cloth they weave).

لباس

رنگهای لباس زنان ایلاتی و مواد مورد استفاده در آن با لباس زنان شهرنشین تفاوت زیادی دارد. لباسهای آنها از سه قطعه تشلیل می شود: پیراهن(بلوز)،جلیقه ، دامن بلند و پر چین است. اما طراحی لباس آنها متفاوت است. پیراهنشان بلندتراست و بسیار پرچین و روی آن با نوارهای زیبا و لایه های مختلف پوشیده شده است. قد بلوز ها بلند تر و آستین هایشان نیزبلند است، وقتی زنان ایلاتی دور هم می نشینند منظره ای شبیه به رنگین کمان بوجود می آید . موهای بلند زنان قشقاُیی بایک روسری بزرگ پوشیده شده و برای محکم شدن بدور سرشان با یک قطعه پارچه دیگر بدور سرشان گره زده می شود.

Clothing

The colors of the women’s clothing and the texture of the fabric was so different from the women in the city. They had the usual three pieces: a skirt, blouse, and a vest. But the design of their clothing was not quite the same. Their skirts were longer, with many folds or wrinkles, and decorated with beautiful ribbons and multiple layers. Their blouses were long with very loose sleeves. It looked like a rainbow when the women sat together. Their long hair was covered by a large scarf with a band around their heads to hold it.

روُسای ایل قشقائی

بیاددارم که روُسای ایل افرادی بسیار ثروتمند و کاملاً غرب زده بودند. در حالیکه افراد ایل زندگی بسیار ساده ای داشتند. وقتی سران ایل را دیدم بنظرم افرادی از خود راضی و مقتدر آمدند، امابهیچوجه یک تیپ روشنفکر نبودند. خواهر روسای ایل بما گفت که برادرانش به زبانهای دیگرغیر از ترکی و فارسی نیز آشنایی دارید.

احساس کردم که افراد عادی ایل قشقائی این اختلاف سطح وسیع میان زندگی خود و روُسای ایل را کاملاً پذیرفته بودند و این موضوع ناشی ار ترس نبود بلکه انعکاسی از محبّت و احترام آنها بشمار می آمد و همین امر موجب می شد که از زندگی و موقعیّت خود راضی و خوشحال باشند .

نگهداری سگ بعنوان حیوان خانگی در ایران همانقدر ناپسند و غیر قابل قبول بود که نگهداشتن خوک. در نتیجه از سگ فقط بعنوان نگهبان استفاده می شد. امّا روُسای ایل سگهای خانگی رابرای سرگرمی خود داشتند. آنها از همان غذایی خوردند که برای ما تهیه شده بود و تلاش می کردند که شبیه افراد عادی ایل باشند.

چیزی که فکر مرا بخود مشغول داشت این بود که چگونه رهبران ایل این اندازه محبوب و مورد علاقه افراد بودند. ایران درآن زمان رژیم شاهنشاهی و دولت مرکزی داشت اما بنظر میرسید که این روسای ایل از احترام بیشتری برخوردارند. افراد ایل در مهاجرت های خود آزادند و هر وقت بخواهند از جائی به جای دیگر میروند.

Leadership

I remember the leaders were westernized and very rich; while the tribe’s members had very simple life styles. When I saw the brothers, they seemed arrogant and powerful, and not really sophisticated. Yet, their sisters told us that the brothers spoke other languages in addition to Turkish and Persian. These things made me wonder!

I could see that the ordinary Ghashghai had accepted the large difference between theirs and the leader’s life-styles. And it wasn’t fear, but love and respect that seemed to keep them happy with their position.

For example, dogs in Iran were no more likely to be pets than pigs and were only for work or as guards. But these brothers had pet dogs for show and for play. Yet they ate the same food as we did, and tried to be like their subjects.

I could not believe that the leaders of the tribe were loved and respected so much. Iran already had a king and government, but these tribal leaders were respected more. Nomadic people come and go as they please.

قبیله یا یک ملیت مستقل

من نسبت به آزادی که زنان ایل داشتند تاحدّی احساس حسادت می کردم. اینکه دختران ایل این آزادی را داشتند که حتّی سوار اسب بشوند برایم تحسین برانگیز بود. بعدها فهمیدم که افراد ایل باهم اتّحاد و همبستگی فوق العاده ای دارند. پدران برای بقاء ایل به فرزندان خود فنون جنگ آوری و وفا به قوم خویش را می آموزند.

من نسبت به فرم مملکت خودم گیج و گنگ مانده بودم. آیا یک ایل مانند مملکت کوچکتری در داخل مملکت بزرگتری است . من کاملا متوجه شدم که تمام مردان قبیله به اسحله و اسب سواری آشنایی کامل دارند. به نظر میرسید که یکی از اهداف قبیله جنگیدن برای استقلال خود بود. با صحبت کردن با مادر بزرگم متوجه شدم که قبیله قشقایی تحدیدی برای دولت بشمار میرفت.

Tribe as a Nation

I was very jealous of the freedom that the women seemed to have. The girls could even ride horses! This freedom was their identity and that impressed me. I learned later that the people of this tribe lived in extreme solidarity. Fathers must teach their sons to fight for the tribe and live their lives for the tribe.

So I became so confused with the structure of my country. Was the tribe a small country inside a larger country? I could see that all men were familiar with using arms and riding horses. It seemed that one of the tribe’s missions was war and fighting for their Independence. After talking to my grandma, I could understand that the tribe was a threat to the government.

قبیله های موجود در ایران

به غیزاز قبیله قشقایی ( وایل کشکولی منشعب ازایل قشقایی) که با آنها آشنایی پیداکردم، قبیله های متعدّد دیگری که ازکشور ایران عبورکرده و تشابهاتی مانند بافندگی با فرهنگ ایران دارند و به سراسر اروپا و آسیای مرکزی رجعت کرده اند وجود دارند:

  • قبیله کرد (مستقردرغرب )
  • قبیله لر (مستقردر جنوب )
  • قبیله بختیاری (مستقر در مرکز)
  • قبیله گیلک (مستقر در شمال)
  • قبیله بلوچ (مستقر در حنوب شرقی)
  • قبیله عرب خوزستانی (مستقر در جنوب عربی)
  • قبیله ترک در قوچان (مستقر درشمال شرقی)
  • قبایل دیگر مانند (شاهسون و افشار)

Other Nation/tribes

In addition to the Ghashghai whom I met, (and their Kashkooli brethren) there are many other tribes from all over Europe and Central Asia. They contributed to the Persian culture with their weaving styles. They have passed through and made Iran one of their settlements:

  • the Kurds (settling the west),
  • the Lurs (settling the south),
  • the Bakhtiaris (settling central Iran),
  • the Guilaks (settling the north),
  • the Baluchis (settling the southeast).
  • the Arabs of Khuzestan (settling the southwest),
  • the Turkish tribes of Quchan (settling the northeast),
  • and others (such as the Shahsavan and the Afshar tribes).

Sunday
Aug312014

The Bakery

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

نان سنگک

[ بیکِری ]

از هفتاد سال پیش نان سنگک (نانی که روی ریگ داغ پخته می شد) را به وضوح به خاطر می‌آورم. نان سنگک محبوب ترین نان در شیراز بود که غذای اصلی تمام مردم، طبقه مرفّه، متوسّط و طبقه پائین اجتماع بود. ما اجازه نداشتیم از این غذاهادر خارج از خانه استفاده کنیم.

من در مورد پختن نان سنگک بسیارکنجکاو بودم. مادر بزرگم تنها کسی بود که مایل به جواب دادن به سؤالات من بود. او میگفت که کوره نان پزی برای پخت نان سنگک توسط شیخ بهائی در زمان صفویّه (قرن ۱۵) طرح ریزی و ابداع شد. شیخ بهائی آرشیتکت مشهوری بود که مبتکر پخت نان برای افراد ارتش ایران بود. محبوبیّت نان سنگک باعث شد که این نوع نان پزی بسیار مورد علاقه مردم قرار گیرد و به سرعت در سراسر ایران مورد استفاده قرار گرفت.

من از نزدیک شدن به نان پز و این که چطور با سرعت خمیر را با مهارت روی ریگها باز می کرد لّذت میبردم. برای این کار، مجبور بودم خودم را از میان افراد بزرگسال به جلو بکشانم. وقتی که نان سنگک از کوره در می آمد روی یک میز چوبی قرار می گرفت و درآن موقع دستیار مادر بزرگم در حالیکه میگفت ریگهای داغ میپرند و تورا میسوزانندمرا به عقب می کشید. مشتریان ریگهای داغ را از نان جدا میکردند، سپس نان را تا زده وبا خود میبردند.

نان گرم و لطیف سنگک صبحانه اصلی تقریباٌ برای تمام مردم بود. صبح زود مردم راهی نانوائی ها می شدند تا سنگک تازه را خریداری کنند. اکثرافراد مردم عاشق نان سنگک تازه همراه با هر نوع غذائی بودند. کارگران معمولاٌ برای نهارسنگک تازه را با خرما، پنیر، و یا دیزی مصرف می کردند.

من و برادرم درضمن بازی کردن با خمیر داخل نان سنگک، از آن سگ و گربه درست میکردیم. بوی مطبوع نان سنگک تا به امروزهنوز هم با من هست. البتّه نانهای دیگری هم وجود داشتند که من از آنها لذّت می بردم، مانند نان بربری (صاف و کلفت) و نان لواش. این نوع از نانها در نانوائیهای مخصوص به خودشان تهیّه می شدند.

The Bakery

[ Nan-e Sangak ]

Fresh in my memory from 70 years ago is nan-e sangak (bread, stone baked). It was the most popular bread in Shiraz. That bread was a main food for all Iranians of all classes. I was not allowed to eat the goodies in public. It was lower-class behavior that my mother found embarrassing.

I was very curious about construction of the bakery. My grandma was the only one to answer my questions. She told me that it was invented by Sheikh Bahai during the 15th century. He was a respected architect who pioneered this way of making bread for the Iranian armies. Because of sangak, these types of bakeries became very popular and quickly spread across Persia.

I enjoyed getting very close to see how the baker spread the dough so fast. I had to push my way to the front through the crowd of adults. When sangak is pulled out of oven, it is cast onto a wooden table for sale. My grandmother’s servant would pull me back saying that the hot river pebbles could pop and burn me. The purchaser would remove any hot pebbles from their sangak, and then fold it for transport.

Spongy and warm, sangak was the main breakfast food for all people. Men would venture out to the bakery very early in morning to get the bread. People loved fresh sangak with any meal. Laborers often bought fresh sangak for lunch with dates, cheese, or Dizee (traditional meat stew).

My brothers and I would play with the soft dough inside of sangak to sculpt cats and dogs.The pleasurable aroma stays with me to this day. Of course, there were other kinds of bread I enjoyed, such as Barbari (soft, thick) and Lavash (tortilla-like). These were made in their own kinds of bakeries.

Friday
May012015

Leather goods

Moshir Mall
Jewelry Store | Leather Goods | Luminary Shop | Perfume Store | Snack Cafe | Souvenir Shop

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

 اجناس چرمی  

[ لِدِر گودز ]

با این که بچّه بودم جّرو بحث مغرورانه مادرم با دختر خاله اش مسخره بنظر میرسید. راجع به جنس، رنگ، طرح ومدل کیف و کفش جر و بحث زیادی در می گرفت… هردوی آنها راجع به مدلهای جدید و آنچه که برای بچّه هایشان خریداری کرده بودند گفتگو میکردند. به خصوص در ایّام نوروز(شبیه ایام کریسمس در امریکا)فخر فروشی در لابلای صحبت های آنها دیده می شد. آن ایّام زمان مناسبی برای فخرفروختن خانمهای مرفّه ایرانی بود.

بسیاری از افراد مستمند رویه کفش (رویه گیوه) را برای درآمد بیشتر میبافتند. مادر بزرگم کارگری بنام هاجرداشت که مبتلا به تراخم (درآن زمان مرض راجع برای فقرا) بود. برایش احساس تاسّف میکردم — با انجام هرنوع کاری مانند پخت و پز،نظافت و خرید… در زمان فراغت هم با بافتن رویه گیوه بیشتر کارمیکرد. درجواب سؤالم که چرا استراحت نمیکنی، میگفت میخواهم برای بچّه برادرم هدیه بخرم. درضمن من بچه فضولی به حساب می‌آمدم چون نباید با کارگرخانه بحث وگفتگو میکردم.

زیباترین روزهای زندگی برای بچه ها پوشیدن کفشهای نو بود. معمولا پوشیدن کفش نو در نوروز (روز اول بهار) اتّقاق می افتاد. بعد از تعطیلات نوروز، شاگردان با کفشهای نو به مدرسه بر می گشتند و در ضمن خود نمائی هم در جریان بود. معمولا بچه هادر طی سال دو جفت کفش: در نوروز و قبل از زمستان داشتند. اما بعضی از شاگردان از سه جفت و یک جفت کفش ورزشی استفاد ه می کردند.

در دوران نو جوانی، چرم که در اروپا مد شده بود به ایران وارد شد. این زمانی بود که مردان متموّل به همسران خود اجازه میدادند که به تنهائی مسافرت کنند. آنها با پالتوهای چرمی و آخرین مدلهای کیف و چکمه به ایران برمی کشتند. وارد کردن مبلهای چرمی از ایتالیا به ایران شروع شده بود. با دیدن چکمه های چرمی آلمانی بهت زده می شدیم.

از دید من چرم فقط برای کیف و کفش به کار میرفت. سپس چرم به صورت ماده اولیه ای درآمد که جای پارچه های ضمیم را گرفت. بعدها متوجه شدیم که بهترین چرم از پوست بره های ایران (قره گل) به دست می آید. پوست خام به صورت مواد اولیه صادر و به صورت چرم وارد ایران می شد.

Leather goods 

[ Kif va Kafsh Tolou ]

As a child it seemed ridiculous to me in this store mother and cousins boasting. There was so much discussion about the materials and colors and shapes and styles… They talked about newest fashions and what they have bought for their children or themselves. During nowruz (very much about goods like christmas is america) the boasting was pronounced. It was a trial being exposed to the one-upmanship of comfortable Iranian women.

Many poor people wove the upper cloth part for shoe-shops to make extra money. My grandma had a servant, Hajar, who had trachoma (poor person eye disease). I felt sorry for her — doing everything for grandma: cooking, cleaning, shopping… Then in her free time she worked more by doing weaving. I asked her why she didn’t rest and she said to afford something for her niece! I was considered naughty because I wasn’t supposed to converse with the servants.

The most exciting days were when children got their new shoes. Often it was on the day of nowruz (spring) — the new year. Students returned from the new year vacation showing off their shoes. Each year kids got two pairs of shoes: at the start of spring and right before winter. But some students even had 3 pairs, with tennis shoes for exercise.

Leather fashion from Europe came to Iran around the time I became a teenager. At this time it was fashionable for rich men to permit their wives to go on trips to europe. They came back with leather overcoats or the newest purses and boots. Iran started importing furniture from Italy that was leather covered. We marveled at the strange jack boots that came from Germany.

Once my perception of leather was that it is only used for shoes and purses. Then it became a kind of material to be used as in place of a fabric. I learned that the best leather was made of lamb-skin from Iran. It was exported as raw material and came from Europe transformed.