Search this site
Points of Interest

Entries in food (9)

Monday
Feb142011

Kitchen

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

آشپزخانه سنّتی

[  تِرَدیشِنال کیچن ]

در آن زمان افراد منزل كاري با پخت و پز در آشپزخانه نداشتند. فقط آشپز بود كه در آشپزخانه بهمراه ساير خدمه مشغول بكار بود با اينحال مطبخ براي من محيط جالب و مطبوعي بود. غذاهاي خوش عطر و طعمي كه در اين مكان روي اجاقهاي هيزمي طبخ می شدند دررأس ساعت مقرّر آماده بودند.

من ساعتها در آشپزخانه كنار آشپز ميگذراندم و به داستانهاي بي پايان آنان گوش  میدادم. همچنين با طرز پخت و پز بسياری از خوراكها و نانها آشنا ميشدم. با اين وجود وپدرو مادرم  دوست نداشتند كه ما با كارگران منزل زياد ارتباط بر قرار كنيم.

ارتباط صاحبخانه ها با زير دستان در آن زمان بسيار جدّي و خشك بود و این رفتارشان وسیله ای برای نشاندادن برتری طبقاتی آنهابود.

Kitchen

[ Ashpaz khaneh-yeh Sonnati]

No one was supposed to interact with the cook or the servants in the kitchen, but for me the kitchen was the favorite hangout. The intoxicating smell of the scores of Persian dishes being prepared round the clock was very tempting. Also, sitting with the cook in front of the ojagh (wood stove) was very pleasant.

The cook, talented and energetic, always had exciting tales to tell and she taught me how to bake and cook. But my parents didn’t want us to hang out with the servants so that we would “stay in our class.”

It was easy to become arrogant and feel superior toward all those hardworking and decent people of our society.

Tuesday
Mar012011

New Year

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

جشن نوروز

[ نییو ییر سِلِبِریشِن ]

زيباترين و جالبترين مراسم سال،جشن عيد نوروز بود. آخرين روزهاي زمستان (قبل از شروع عيد و بهارسال نو) مردم به خانه تكاني، نظافت وهمچنين پخت انواع شيريني جات ایرانی می پرداختند. براي تهّيه لباس عيد نزد خيّاط ميرفتيم.

 در شهر جنب و جوش و شادي فراواني به چشم ميخورد و سال نو با صداي توپ ، شادي و رو بوسی شروع ميشد. همه افراد برای آغاز سال نو و اعلام آن از رادیو دقیقه شماری میکردندو سپس روبوسی در سراسر ایران صورت می گرفت.

کفش نو برای من  بسیار مهم بود.درطول یک سال من دو جفت كفش نو داشتم كه بوي چرم نوي آنها  حد اقل برای مدت یک هفته یا بیشتر خوشحالی لذّت بخشی به من ميدادند.

خوب به خاطر دارم که مراسم وپذيرائیهای نوروز وسواس عجيبي در مادرم ايجاد ميكرد. با وجود کمکهائی که از مستخدمین میگرفت ، دلشورهُ ديد و بازديدها و تلاش برای پذيرائي هر چه بهتر باعث نگراني وي بود.

New Year Celebration

[ Jashneh Nowrouz ]

The most exciting event of the year, by far, was the Nowruz: the Persian New Year. The last days of winter brought frenetic rounds of housecleaning, and cooking and baking. All the girls got to visit the tailor for new formal dresses.

There was a happy, hopeful, generous feeling throughout the city; everyone focused on the first day of the spring and the moment the solemn countdown on the radio ended in a blast of canons and a hail of hugs and kisses throughout of the country.

My new shoes meant a lot to me. Usually I only got two pairs of shoes each year. The smell of the new leather drove me ecstatic, at least for the first week or so.

I remember that celebrating Nowruz was stressful for my mom, even with her servants toiling round the clock. She had to entertain hordes of visiting family and friends. She felt she had to be the best in preparation of cookies and candies.


اقلامي كه در سفره هفت سين نوروزي قرار ميدادند چنين بودند:

‎اقلام: به نشان:
‎سكه تمّول
سمنو صبر
سِنجد عشق
سير درمان
سيب سلامت و زيبايي
سركه صبروعمر
سماق رنگ آفتاب
سنبل زيبايي
سبزه زندگی و فامیل
* Literally translated as celebration of seven-Ses.

Here’s some of the things Persians put on the Sofreh (many starting with S, if not 7) and their significance:

Item: Represents:
Coins (Sekeh) Prosperity
Sweet pudding (Samanu) Patience
Dried Fruit of the Lotus Tree (Senjed) Love
Garlic (Seer) Medicine
Apples (Seeb) Health and beauty
Vinegar (Serkeh) Age and patience
Sumac berries (Somagh) Color of sunrise
Hyacinth flowers Beauty
Sprouts of wheat or lentil (Sabzeh) Life and procreation

More Photos

Thursday
Mar032011

Traditional Dining Room

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

اطاق نهارخوری سنّتی

[ تِرَدیشِنال دَینینگ روم ]

کلمه « نهارخوری سنّتی » مرا به یاد نشستن اطراف سفره (رومیزی که روی زمین پهن میشد» همراه با بقیّه افراد فامیلم می اندازد. سفره افطار جالبترین سفره برایم بود. نه ساله بودم كه با روزه داري در ماه رمضان برای پاكسازي روح و روان انسان آشنا شدم. صبح قبل از طلوع آفتاب برخاستن و تناول مقداري غذا سپس روزه داري يعني نخوردن ونياشاميدن تا غروب آفتاب.         

اكنون باگذشت سالها مي دانم نمي توانم باز اين تجربه را داشته باشم ولي خاطرات آنروزها همچنان برايم پر معناست. اميداست که نسل جوان ايراني بيشتر به سنّتهاي اصيل خود پايبند باشند تا الگو برداري از غرب.

Traditional Dining Room

[ Otag-eh Nahar-khori Sonnati ]

The word “traditional dining room” reminds me sitting around the sofreh (tablecloth spread on the floor) with the rest of my family. Sofreh Eftar was the one of interesting  Sofreh to me. I was only 9 years old when I began to fast during the month of Ramadan. It gave me the chance to become familiar with spirituality. Getting up to pray and eat before sunrise, avoiding drinking and eating for the entire day.      

Here, in America, I know that I could never again experience the beauty and delicacy of that setting, but memories still remind me of the generosity, richness of that sofreh. I wish the younger Iranian generations could experience their own traditional style rather than pursue westernization.

Friday
Mar042011

Winter Solstice

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

شب يلدا

[ وینتِر سالستیز ] 

(اطاق نشیمن قدیمی)

در لابلاي خاطرات روزهاي زمستان هنوز گرماي آرامبخش كرسي را بياد مياورم. منقلي پر از ذغالهاي سرخ در زير ميز چوبي كوتاهي قرارداشت و روي ميز چوبي با لحافي بسيار بزرگ پوشانيده می شد. کرسی پناهي گرم و لذّتبخش براي افراد خانواده بود. پدر و مادر و فرزندان براحتي در اطراف كرسي دور هم جمع مي شدند، غذا ميخوردند بحث و گفتگو ميكردند و بعضی شبها هم آنجا ميخوابيدند.

 طولانی ترین شب سال ( شب یلدا) را ما در كنار كرسي در منزل مادر بزرگ زیرلحاف بزرگ ميگذرانديم. به پشتي هاي مخمل تكيه ميداديم و مادر بزرگ با تنقٌلات و خوراكيهاي مخصوص شب يلدا مانند آجيل، هندوانه و انا از ما پذیرائی میکرد. خاطرات شنیدن داستانهای مغزدار وپرمعنی ،مزه مطبوع ترش /شیرین انار، صدای خرد شدن دانه های آجیل زیر دندان احساس جوانی و امید به بار می‌آورد.

اين خاطرات شيرين شب یلدا با ياد آوري  قیافه  تنها مرد فامیل، دائی مجرّدمان، مرد مستبد و خودخواه در حالیکه تمام خانمها روی زمین نشسته بودند و او  بر روی صندلی  تکیّه داده بود تلخ ميشد - نمونه ای از مرد مغرور ومستبد ایرانی.

Winter Solstice

[ Shabeh Yaldah ]

(Traditional living room)

Of my memories of winter, what stands out the most is the warmth and coziness of the korsi, a pot of hot charcoals placed under a knee-high table. The table is then covered with giant thick quilt, creating a toasty nighttime refuge for the entire family. Parents and children could easily spend the entire night around the korsi, chatting, eating and sleeping.

On the longest night of the year, we cuddled under the quilt and on giant, velvet cushions as she recounted for us ancient myths and treated us to watermelon, pomegranates, and aajil (mixed nuts). Remembering those meaningful stories, the tangy, sweet taste of the pomegranate, and the crunch of nuts breaking under my teeth brings back feelings of youth and hope.

My beautiful and bright memories from shabeh yalda turn dark and bitter when I remember my overbearing uncle, pompously sitting on a chair above us—the typical proud and domineering Iranian man.

Friday
Apr012011

The Struggle

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

تلاش

[ وی مِنز اِستِرَگِل ]

زنان طبقات محروم   جامعه ایران بجز انجام كارهاي سخت براي گذران زندگي و نگهداري فرزندان خود هيچ انتخاب ديگري ندارند.

گاهي زني حامله با داشتن چند فرزند در حاليكه فرزندي را به پشتش بسته و ديگري را با گاری کوچکی ميكشد با استفاده از الاغ براي فروش ميوه در كوچه و بازار زندگي اش را تاُمين ميكند.

زنان در طول سالها چه به زيبائي عروسك هاي غربي، چه به شكل كارگري فقير با مسائل اقتصادي زندگي درگيرند. شايد هنوز ايشان در جايگاه واقعي خود قرار نگرفته اند و شايد براستي از خواسته هاي واقعي خود دور نگهداشته شده اند.

Women’s Struggle

[ Talash ]

The lower class female has no choice but to work hard to raise her children, even if she has a couple of them and is pregnant with a third.

She straps one child to her back and puts another in a wagon, and then pulls the loaded donkey behind her, while filling the streets with her cries for business.

Women of all economic backgrounds got along well, even if one looked like a Barbie doll in her Western outfit, and the other was a mere peasant. It was customary to exchange compliments, regardless of economic status. Perhaps what they had in common was that none of them were in charge of their own lives. They lived worlds apart, but they were all oppressed and kept from reaching their potentials.

Sunday
May012011

Shiraz Bazaar

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

بازارچه شیراز

[ شیراز بازار ]

بسیاری از مردم در تلاش روزانه خود هدفشان بدست آوردن در آمد سرشار نبود و فقط به گذارند ن زندگی روزمرۀ خود فکر میکردند. خیابانها پراز فروشندگانی بود که غذاهای ارزان نظیر شلغم و لبوپخته که مورد استفاده طبقات فقیر بود عرضه می کردند. در فصل زمستان فرنی تهیّه شده از شیرو شکر فروخته میشد.

ما اجازه نداشتیم از این غذاها استفاده کنیم.

من همیشه برای این فروشندگان و چهرهای محزون آنها که میان بخار برخاسته از اجاقشان دیده میشد احساس ترحّم میکردم. اکنون پس از گذشت سالها برای آن غذا ها و مردم ساده و متواضعی که برای گذران زندگی تلاش میکردند احساس دلتنگی میکنم.

Shiraz Bazaar

[ Bazarcheh Shiraz ]

Unemployment and underemployment was a fact of life. Many male and female laborers struggled all their lives—not to get ahead, but to merely scrape by. So the streets were filled with hordes of vendors selling the food of the poor: baked beets and turnips, and, during the winter: fereni (Persian sweet milk cream).

I was not allowed to eat the goodies in public. Again this was the sort of lower-class behavior that my mother found embarrassing.

I felt bad for the food vendors, always teary-eyed and frowning in the clouds of steam and smoke that rose from the food and the wood fires they cooked over. Now I am nostalgic for the smell of that simple food and the simple, humble people that struggled to make the best of what fate had handed them.

Sunday
Aug312014

The Bakery

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

نان سنگک

[ بیکِری ]

از هفتاد سال پیش نان سنگک (نانی که روی ریگ داغ پخته می شد) را به وضوح به خاطر می‌آورم. نان سنگک محبوب ترین نان در شیراز بود که غذای اصلی تمام مردم، طبقه مرفّه، متوسّط و طبقه پائین اجتماع بود. ما اجازه نداشتیم از این غذاهادر خارج از خانه استفاده کنیم.

من در مورد پختن نان سنگک بسیارکنجکاو بودم. مادر بزرگم تنها کسی بود که مایل به جواب دادن به سؤالات من بود. او میگفت که کوره نان پزی برای پخت نان سنگک توسط شیخ بهائی در زمان صفویّه (قرن ۱۵) طرح ریزی و ابداع شد. شیخ بهائی آرشیتکت مشهوری بود که مبتکر پخت نان برای افراد ارتش ایران بود. محبوبیّت نان سنگک باعث شد که این نوع نان پزی بسیار مورد علاقه مردم قرار گیرد و به سرعت در سراسر ایران مورد استفاده قرار گرفت.

من از نزدیک شدن به نان پز و این که چطور با سرعت خمیر را با مهارت روی ریگها باز می کرد لّذت میبردم. برای این کار، مجبور بودم خودم را از میان افراد بزرگسال به جلو بکشانم. وقتی که نان سنگک از کوره در می آمد روی یک میز چوبی قرار می گرفت و درآن موقع دستیار مادر بزرگم در حالیکه میگفت ریگهای داغ میپرند و تورا میسوزانندمرا به عقب می کشید. مشتریان ریگهای داغ را از نان جدا میکردند، سپس نان را تا زده وبا خود میبردند.

نان گرم و لطیف سنگک صبحانه اصلی تقریباٌ برای تمام مردم بود. صبح زود مردم راهی نانوائی ها می شدند تا سنگک تازه را خریداری کنند. اکثرافراد مردم عاشق نان سنگک تازه همراه با هر نوع غذائی بودند. کارگران معمولاٌ برای نهارسنگک تازه را با خرما، پنیر، و یا دیزی مصرف می کردند.

من و برادرم درضمن بازی کردن با خمیر داخل نان سنگک، از آن سگ و گربه درست میکردیم. بوی مطبوع نان سنگک تا به امروزهنوز هم با من هست. البتّه نانهای دیگری هم وجود داشتند که من از آنها لذّت می بردم، مانند نان بربری (صاف و کلفت) و نان لواش. این نوع از نانها در نانوائیهای مخصوص به خودشان تهیّه می شدند.

The Bakery

[ Nan-e Sangak ]

Fresh in my memory from 70 years ago is nan-e sangak (bread, stone baked). It was the most popular bread in Shiraz. That bread was a main food for all Iranians of all classes. I was not allowed to eat the goodies in public. It was lower-class behavior that my mother found embarrassing.

I was very curious about construction of the bakery. My grandma was the only one to answer my questions. She told me that it was invented by Sheikh Bahai during the 15th century. He was a respected architect who pioneered this way of making bread for the Iranian armies. Because of sangak, these types of bakeries became very popular and quickly spread across Persia.

I enjoyed getting very close to see how the baker spread the dough so fast. I had to push my way to the front through the crowd of adults. When sangak is pulled out of oven, it is cast onto a wooden table for sale. My grandmother’s servant would pull me back saying that the hot river pebbles could pop and burn me. The purchaser would remove any hot pebbles from their sangak, and then fold it for transport.

Spongy and warm, sangak was the main breakfast food for all people. Men would venture out to the bakery very early in morning to get the bread. People loved fresh sangak with any meal. Laborers often bought fresh sangak for lunch with dates, cheese, or Dizee (traditional meat stew).

My brothers and I would play with the soft dough inside of sangak to sculpt cats and dogs.The pleasurable aroma stays with me to this day. Of course, there were other kinds of bread I enjoyed, such as Barbari (soft, thick) and Lavash (tortilla-like). These were made in their own kinds of bakeries.

Sunday
May242015

Perfume store

Moshir Mall
Jewelry Store | Leather Goods | Luminary Shop | Perfume Store | Snack Cafe | Souvenir Shop

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

مغازه عطرفروشی

[ پِرفییوم اِستور]

در ایران آب مادّه بسیار با ارزشی بود که درسالهای بچّگی من مقدارزیادی ازآن در اختیار مردم نبود. بوی مطبوع برای خانمها اهمیّت داشت و بوی بد بدن برای آنها خجالت آوربود. عطر، کرم ویا روغنهای خوش بو برای آنها جالب بود. معمولا مردم از سبزیهای معطّر،پوست میوه ها،انواع ادویه ها و دانه های خوش بو استفاده می کردند. در زمستانهابرای خوش بو کردن محیط اطاق پوست پرتفال را در بخاری می انداختند.

گلاب نوعی انسانس بود که در طبّاخی و طبخ بعضی از دسرها ازآن استفاده میشد. بعضی از خانمهاگلاب را به عنوان عطر استفاده میکردند. گلاب در مراسم مذهبی برای تر و تازه کردن دست و صورت به کار میرفت. من پنج ساله بودم که استفاده از گلاب را از طریق مشاهده یاد گرفتم. مردم دست و صورت خود را با گلاب آغشته میکردند. به همین مناسبت از وسیله ای استفاده می شد که آنرا گلاب پاش میگفتند و از شیشه ساخته شده بود. افراد متمکّن و ثروتمند ازنوع طلا و نقره آن استفاده می کردند. گلاب پاش بعضی اوقات با جواهرات گرانقیمت نظیر زمرد و یاقوت تزیین شده بود. این نوع گلاب پاش را زمانی که جوان بودم در یکی از موزه های تهران دیدم.

از گل یاس جَسمن و شکوفه نارنج و پرتقال برای معطّر کردن بادام استفاده میشد. بادام معطّر شده در تهیّه شیرینی ها به کار میرفت. برای خوش بو کردن لباسها، شکوفه پرتقال، گل سرخ محمّدی و یاس در جیب لباسها گذاشته میشد.

امروزه عطر و ادکلن ازکشورهای خارج به ایران وارد می شود. اسانسهای طبیعی بصورت عرقیّات به مصارف درمانی میرسد. برای مثال نعنا برای دل دردو ناراحتیهای معده تجویز میشود.

Perfume Store

[ Maghazeh Atre Foroshi ]

Water was a valuable commodity and not as plentiful back when I was a child. Scents were important for Iranian women because of perhaps a shame of their natural smell. They were very interested in perfumes, creams, oils, and the other kinds of aromas. People used fragrant vegetables and the skin of fruits, herbs and seeds. In the winter they would add dry orange peels to the heating stoves.

Rose water was a kind of essence used in cooking and making some desserts. Iranian ladies also used it as perfume. This essence was important in religious ceremonies as refreshment. It was given to me at the age of five and I had to observe how to use it. People applied the essence to their face and hands. The vessel (golab-posh) that held the rose water was usually made of glass. But the rich people also used silver and gold. They even decorated them in emerald and ruby. I saw those in the Tehran museum when I was a young adult.

People soaked almonds in jasmine and orange blossom for a month. Then they used them in making treats such as cookies or candies. My family stored clothing with orange-, rose- or jasmine-blossoms in the pockets or in small bags.

Today perfumes and colognes are imported. Now all the old natural essences are used as medical remedies. Mint for example is for tummy aches.

Monday
Jun222015

Snack Cafe

Moshir Mall
Jewelry Store | Leather Goods | Luminary Shop | Perfume Store | Snack Cafe | Souvenir Shop

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

فالوده فروشی

[ اِسنَک کَفِه ]

بهترین شیرینی و یا دسری را که در شیراز خوردم فالوده شیرازی بود. این دسر نه فقط خوشمزه و شیرین بود بلکه درست کردن آن برای من. تا سال های نو جوانی این دسر خیلی اسرار آمیز بنظر میرسید. شاید علت آن این بود که این دسر فقط در کافه های مخصوص به آن سرو میشد.

رفتن به مغازه فالوده فروشی که درواقع کافه نامیده می شد بسیار شگفت انگیز بود. مادر بزرگم تنها فردی بود که وقت و انرژی کافی برای خوشحال کردن ما داشت. خوردن فالوده با او بهشت برینی بود که هرگز از یادم نمی رود. من با سرعت سهم خودم را تمام می کردم چون می دانستم که مادر بزرگ مقداری از سهم خود را به من خواهد داد.

بعده ها از سن ۱۴ سالگی با همکلاسان خود به کافه نزدیک دبیرستان میرفتیم. از آن زمان، دروغ گفتن و پنهان کردن بعضی از کارها از مادرمان شروع شد. برای رفتن به کافه ۵ ریال پول مورد احتیاج بود که به سختی باید آنرا جمع می کردیم. به جای اتوبوس سوار شدت، پیاده راه می رفتم تا پول اتوبوس را ذخیره کنم. در به کار بردن لوازم مدرسه هم خیلی صرفه جویی می کردم تا کمی پول ذخیره کنم. فالوده خوردن ارزش آنرا داشت که تمام سختیها را تحمل کنیم.

فالوده انواع مختلفی داشت که بعضی از آنها در جشن عروسیها سرو میشد. برای اولین دفعه فالوده آلبالو را در عروسی دختر دایی ام خوردم. بااینکه فقط ۸ سال بیشتر نداشتم هرگز آن دسر را فراموش نمیکنم. همراه با این دسر داستا ن دختر دایی ام را هم هرگز فراموش نمیکنم. ایرا ندخت بسیار بسیار جذاب و زیبایی بود. که یک افسر ازاهالی تبریز عاشق او شد و با اصرار تمام سعی بران داشت که بااو ازدواج کند. بعد از ازدواج آنها هر دو به شهر تبریز منتقل شدند.

ایران تا زمانی که دو پسر بسیار خوش قیافه به دنیا آورد. خبر نداشت که همسرش قبل از ازدواج همسر دیگری داشته که از او پنهان کرده است. ایران بعد از اطلاع از این وضعیت در تهران به تنهایی زند گی می کرد. او بسیار افسرده به نظر میرسید. نکته جالب این بود که او هرگز علت جدائی از همسرش را بیان نکرد. این هم نمونه ای بود از غرور زن ایرانی که شکست خود را از سایرین پنهان میکند. شاید این هم از اثر مظلومیت باشد، زیرا طلاق نوعی خجالت و سرافکندگی بود. شاید بقدر کافی قدرت رو به رو شد ن با واقعیت را ندارند و ترجیح میدهند که از واقعیت فرار کنند.

فالوده طالبی نوع دیگری فالوده بود که در تابستانهای گرم شیراز سرو میشد. این نوع دسربه عنوان یک فالوده مدرن به حساب می آمد. تا آن زمان من نمی دانستم که مواد لازم برای فالوده بسیار ساده بود. این مواد نشاسته برنج، شکرو گلاب یا آبلیمو بودند.

Snack Cafe

[ Faloodeh foroushi]

The best dessert that I would have in Shiraz was Faloodeh. This frozen dessert was both delicious and sweet but also a mystery. The making of it was a secret to me until my teenage years. Perhaps this was because the dessert was only served in special cafes — not at home.

Going to this kind of store we called the cafe was wonderful. My grandmother seemed to be the only one who had enough time and energy to make me happy. I will always remember having Faloodeh with her was like heaven. I ate my share very fast because I knew that grandma would give me a part of hers.

Around the age of 14, I would go here with my classmates. This was the time I began to lie and hide my activities from my mother. To go to that cafe I had to scrimp to save a minimum of 5 Reial. Instead of taking the bus I would walk and save my bus money. I would also efficiently use my school supplies to save allowance. But eating Faloodeh was so enjoyable and worth the hardship.

There were different varieties of Faloodeh and one kind was served at wedding parties. The first time I had sour-cherry Faloodeh was at my cousin’s wedding party. I was only 8 years old when I had it but it really impressed me. Like the treat, the wedding is still strong in my memory. My cousin was very attractive and smart. A much older man of high military rank pushed to make her into his bride. Soon after the ceremony, he was transferred and they moved to Tabriz.

My cousin gave him two sons and stayed with him for seven years. Then she found out he was already married with a wife in Tabriz. So she left him and moved to Tehran to be by herself. She must have been very depressed. She never would admit the real reason she left him nor would she come back to Shiraz. Her hiding the failed marriage is an example of an Iranian woman’s pride. Maybe her shame is the impact of oppression since divorce is considered the woman’s failure. They are taught that they are too weak to face reality and try to escape from it.

Cantaloupe Faloodeh was another kind served in cafes during summer. This kind was considered to be a modern desert or basically a snack. I didn’t know that the recipe for Faloodeh was very simple. It is just rice starch, sugar, rose water, or lime/lemon juice.