Search this site
Points of Interest

Entries in gender (8)

Monday
Feb072011

Master Bedroom

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

اتاق خواب والدين

[ مَستِر بِدروم ]

اتاق خواب پدر و مادر من بخشي كاملا خصوصي و مختص به خود ايشان بود و ما فرزندان راهي بدانجا نداشتيم. همين امر موجب تحريك حس كنجكاوی ما ميشد و اين راز صرفا با روابط خصوصي زناشويي مربوط ميشد.

هميشه اين سئوال در ذهن من بود كه اگر اتاق خواب زن و شوهر بايد خصوصي باشد پس خانواده هايي كه پدر و مادر با تمام فرزندانشان در یک اطاق می خوابیدند ، چه شرایطی  می توانستند محرم  یک دیگر باشند.

Persian Master Bedroom

[ Otag-eh khabeh Voladane ]

My parents’ bedroom was very private and therefore a source of curiosity to me and my six siblings. During our teenage years, we talked about the secrecy of that room.

That curiosity led us to learn about sex and sexual relationships. But there was a big question in our minds: If the bedroom was so private, what happened in poor families where the entire family slept in one room?

Tuesday
Feb082011

Grandma’s Room

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

اتاق مادر بزرگ

[ گِرَند ماز روم ]

بدليل شيطنت هاي زياد و در گيري هايي كه با برادرانم پيدا ميكردم.  به علاوه با زيهاي پسرانه من مانند بالا رفتن ار درخت و دو چرخه سواری  اکثراً غیرقابل قبول و مو رد اعتراض بود. از اين رو مادرم مرا نزد مادر بزرگم  می  فرستاد. آنجا امكان شيطنت نداشته باشم و مادر بزرگ را همراهي كنم و شاهد رفتار و روش زندگي او باشم.

مادر بزرگم بدليل جدايي از شوهرش زندگي مستقلّی داشت.   او زني بسيار فعّال بود. همچنين در كارهاي هنري تبحّر داشت و در كمك به مستمندان به گونه هاي مختلف فعاليّت  می کرد.

Grandma’s Room

[Otag-eh Mowdar Bozorg]

I was a tomboy and often had fights and disagreements with my brothers. Also my male-oriented activities such as tree climbing and bicycle riding were strange and unacceptable to many. To avoid embarrassment, my mother exiled me to my grandmother’s house. There I had no opportunity to play, but I was a keen observer of my grandma’s social relationships.

She was divorced from my grandpa so she had freedom and independence in her life. There were no signs of obedience or conflicts. She was the most active woman I can remember, involved in crafts, the arts, and all kinds of charity.

Wednesday
Mar022011

Wedding Ceremony

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

ازدواج زیرباران قند

[ وِدینگ اَندِر شوگِر رِین ]

من چون دختر جوانی بودم که هنوز ازدواج نکرده بودم، میبایستی خارج از اتاقی باشم که مراسم عقد کنان در آن برگزار میشد. این موضوع باعث کنجکاوی شدید من در باره این مراسم بود.

آنچه مورد تعجّت بود جدائی گروه زنان و مردان  بود که هر گروه در یک طرف دور از هم  ایستاده بودند. دوستان و خویشاوندان عروس هر یک بنوبت دو کّله قند را روی سر عروس و داماد بهم می سائیدند. این که زنان جوان ، مدرن و شیک پوش در کنار مادر و مادر بزرگ های خودملبٌس با لباسهای ساده یا با حجاب ایستاده بودند، خیلی جالب و سر گرم کننده بود.

Wedding Ceremony (under sugar-rain)

[ Ezdevaj zeer-eh Baran-eh Ghand ]

As an unmarried teenager, I was supposed to stay out of the room in which the wedding ceremony was performed. This made me so curious about the event.

What was amazing to me was the segregation of men and women who each stood on their own side of the room. Female friends and family members took turns slowly mashing two giant lumps of sugar over the bride and groom’s heads. It was entertaining to see the polished, fashion-conscious women standing next to their religious, old-fashioned mothers and grandmothers.

Friday
Mar042011

Winter Solstice

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

شب يلدا

[ وینتِر سالستیز ] 

(اطاق نشیمن قدیمی)

در لابلاي خاطرات روزهاي زمستان هنوز گرماي آرامبخش كرسي را بياد مياورم. منقلي پر از ذغالهاي سرخ در زير ميز چوبي كوتاهي قرارداشت و روي ميز چوبي با لحافي بسيار بزرگ پوشانيده می شد. کرسی پناهي گرم و لذّتبخش براي افراد خانواده بود. پدر و مادر و فرزندان براحتي در اطراف كرسي دور هم جمع مي شدند، غذا ميخوردند بحث و گفتگو ميكردند و بعضی شبها هم آنجا ميخوابيدند.

 طولانی ترین شب سال ( شب یلدا) را ما در كنار كرسي در منزل مادر بزرگ زیرلحاف بزرگ ميگذرانديم. به پشتي هاي مخمل تكيه ميداديم و مادر بزرگ با تنقٌلات و خوراكيهاي مخصوص شب يلدا مانند آجيل، هندوانه و انا از ما پذیرائی میکرد. خاطرات شنیدن داستانهای مغزدار وپرمعنی ،مزه مطبوع ترش /شیرین انار، صدای خرد شدن دانه های آجیل زیر دندان احساس جوانی و امید به بار می‌آورد.

اين خاطرات شيرين شب یلدا با ياد آوري  قیافه  تنها مرد فامیل، دائی مجرّدمان، مرد مستبد و خودخواه در حالیکه تمام خانمها روی زمین نشسته بودند و او  بر روی صندلی  تکیّه داده بود تلخ ميشد - نمونه ای از مرد مغرور ومستبد ایرانی.

Winter Solstice

[ Shabeh Yaldah ]

(Traditional living room)

Of my memories of winter, what stands out the most is the warmth and coziness of the korsi, a pot of hot charcoals placed under a knee-high table. The table is then covered with giant thick quilt, creating a toasty nighttime refuge for the entire family. Parents and children could easily spend the entire night around the korsi, chatting, eating and sleeping.

On the longest night of the year, we cuddled under the quilt and on giant, velvet cushions as she recounted for us ancient myths and treated us to watermelon, pomegranates, and aajil (mixed nuts). Remembering those meaningful stories, the tangy, sweet taste of the pomegranate, and the crunch of nuts breaking under my teeth brings back feelings of youth and hope.

My beautiful and bright memories from shabeh yalda turn dark and bitter when I remember my overbearing uncle, pompously sitting on a chair above us—the typical proud and domineering Iranian man.

Friday
Apr012011

The Struggle

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

تلاش

[ وی مِنز اِستِرَگِل ]

زنان طبقات محروم   جامعه ایران بجز انجام كارهاي سخت براي گذران زندگي و نگهداري فرزندان خود هيچ انتخاب ديگري ندارند.

گاهي زني حامله با داشتن چند فرزند در حاليكه فرزندي را به پشتش بسته و ديگري را با گاری کوچکی ميكشد با استفاده از الاغ براي فروش ميوه در كوچه و بازار زندگي اش را تاُمين ميكند.

زنان در طول سالها چه به زيبائي عروسك هاي غربي، چه به شكل كارگري فقير با مسائل اقتصادي زندگي درگيرند. شايد هنوز ايشان در جايگاه واقعي خود قرار نگرفته اند و شايد براستي از خواسته هاي واقعي خود دور نگهداشته شده اند.

Women’s Struggle

[ Talash ]

The lower class female has no choice but to work hard to raise her children, even if she has a couple of them and is pregnant with a third.

She straps one child to her back and puts another in a wagon, and then pulls the loaded donkey behind her, while filling the streets with her cries for business.

Women of all economic backgrounds got along well, even if one looked like a Barbie doll in her Western outfit, and the other was a mere peasant. It was customary to exchange compliments, regardless of economic status. Perhaps what they had in common was that none of them were in charge of their own lives. They lived worlds apart, but they were all oppressed and kept from reaching their potentials.

Saturday
Apr022011

Laborer’s Home

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

حَلَبی آباد

[  لِیبِرز هوم ]

روزهاي سه شنبه من تدريس در مدرسه را رها كرده و بهمراه گروهي از دوستا ن ديگر داوطلبانه به كمك مستنمندان ميرفتيم. من بهترين محل براي اين كار را حلبي آباد يافته بودم. حلبي آباد جايي بود كه ساكنين آن خانه هاي خود را با قوطي هاي حلبي كه در زباله ها  پیدا می کردند ساخته بودند.

بهترين  خانه اين محل که بيش از دوازده متر نبود شامل یک اتاق بود که شامل اطاق خواب، آشپزخانه، و اطاق نشیمن می شد. گاهي حيوانات خانگي مثل مرغ ، خروس و گربه باافراد فامیل در همين اتاق زندگي ميكردند.

يك زن درچنین شرایطی چگونه ميتوانست فرزندانش را بخوبی تربيت كند؟ با اين وجود بيشتر زنان اين محلٌه بسيار فعٌال، پركار، مقاوم و شكر گذار تر از خانمهای مرفه بودند. بسیاری از این خانمهای مرفّه در اغلب اوقات متکبٌرو افسرده بنظر می رسیدند.

Laborer’s Home

[ Halabiabad ]

Tuesday was the day I left my job as a business school instructor and went out with other volunteers to aid the poor. My favorite location was Halabi-abad (best translation: tin city). The name came from the millions of five-gallon tin cans the poor stuffed with garbage and used as bricks to build their homes.

The typical home was only a 10-foot by 12-foot room, used as the kitchen, living room and bedroom for the entire family—and sometimes the pets and the chickens too.

What kind of woman can raise a family in these conditions? Tough, unbreakable, resourceful. Amazingly, I found these destitute women to be happier, healthier, more motivated, and, remarkably, more thankful than those in the upper-classes. Compared to them, my compatriots seemed arrogant and perpetually depressed.

Sunday
Aug312014

Nomadic Life

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

زندگی ایلاتی

[ نومَدیک لَیف اِستَیل ]

درجنوب غربی ایران ایلاتی وجود دارند که هزاران سال است در این منطقه زندگی می کنند. درمیان این ایلات من با شیوه زندگی ایل قشقائی آشنائی بیشتری دارم. مادربزرگ من با خواهر روُسای ایل (فرخ بی بی)آشنائی داشت. من امکان دیدار از این ایل را روزی پیدا کردم که راننده ای را برای بردن ما به محل ایل فرستادند. در آن روزها داشتن ماشین بسیار نادر بود و داشتن راننده شخصی از آن نادرتر. تنها تعداد بسیار کمی از ثروتمندان و افراد با نفوذ قادر به داشتن آن بودند.

این ایل تازه از جنوب ، محلّی که زمستانها درآن بسر میبردند بازگشته بود. مردمی که به ایلات تعلّق دارند، بجای داشتن یک محل زندگی ثابت ، همواره از یک محل به محل دیگر در حرکت هستند. بعضی خانواده ها مشغول برپا کردن چادرهای محل زندگی خود بودند و بعضی دیگرکاربرپاکردن چادرشان تمام شده بود. چادری که مارا به آن بردند چادری تمیز بود. امّا هبچگونه مبلمان مجلّلی در آن وجود نداشت. اندازه اش به اندازه یک خانه معمولی (Ranch House) بود. (امّادر عین حال بزرگترین چادرنبود). در داخل چادرهمه افراد روی زمین که سراسر آن کاملاً با فرش پوشیده شده بود می نشتند.

برای نهار مردان ایل یک بره راروی زغال کباب کردند. یک میله بزرگ آهنی در درون بره فرورفته بود و دو طرف این میله روی دوستون سنگی قرار داشت، بره را می چرخاندند و همزمان روی آن روغن و آب لیمو میپاشیدند. تقریباً یک ساعت طول کشید تا بره آماده شد. گوشت بره همراه با برنج که به شیوه مخصوص خودپخته بودند صرف می شد.

نان توسط زنان ایل بر روی یک سطح فلزّی (تاوه) که روی آتش قرار داشت پخته می شد. این زنان با مهارت بسیار خمیررابه کمک وردنه بصورت لایه های بسیار نازک در می آوردندو سپس آن را روی تاوه قرار می دادند. این زنان همچنین لبنیات مثل شیر، پنیر و ماست مورد نیاز را تهیه میکنند و این محصولات را در شهرهای کوچک نزدیک به محل زندگی ایل بفروش می رسانند . در آمد حاصل از آن، اضافه بر درآمد اصلی آنهاست که از محل بافت جاجیم بدست می آید.

Nomadic Lifestyle

[ Zendaygeeh Elotti ]

In southwest Iran, there are a few tribes that are thousands of years old. The tribe that I became familiar with was the Ghashghai. My grandma had a close relationship with the sister of their leaders (two brothers). I had the chance to visit the tribe when their chauffeur came and picked us up. Having a car was rare at that time, and a chauffeur even more so. Only the very rich and powerful people had this.

The tribe had arrived from the South, a location where they lived in winter. As nomads, they move quite often, rather than having one home. Some families were in the process of setting up their tents, and some were settled already. The tent we went to, was clean with no fancy furniture. It was as big as a ranch-style house—though it was not the largest there. Everybody sits on the floor which was covered totally by rugs.

For the lunch, the servant-men roasted a lamb on the spit. A large stick going through the body of the lamb with the two ends on stands built of stone. They turned the spit while they splashed oil and lemon juice on the lamb. It probably only took one hour for the lamb to be ready. Rice cooked in their own special way was also served.

The bread was baked by servant-women on a convex metal sheet over a fire. They looked so skillful as they rolled the dough very thin, and placed it over the heat. The dairy products: milk, cheese, and yogurt were also prepared by those women. And they sold these goods to villages near the tribe, to complement their main source of income from the Jajim (an elaborate cloth they weave).

لباس

رنگهای لباس زنان ایلاتی و مواد مورد استفاده در آن با لباس زنان شهرنشین تفاوت زیادی دارد. لباسهای آنها از سه قطعه تشلیل می شود: پیراهن(بلوز)،جلیقه ، دامن بلند و پر چین است. اما طراحی لباس آنها متفاوت است. پیراهنشان بلندتراست و بسیار پرچین و روی آن با نوارهای زیبا و لایه های مختلف پوشیده شده است. قد بلوز ها بلند تر و آستین هایشان نیزبلند است، وقتی زنان ایلاتی دور هم می نشینند منظره ای شبیه به رنگین کمان بوجود می آید . موهای بلند زنان قشقاُیی بایک روسری بزرگ پوشیده شده و برای محکم شدن بدور سرشان با یک قطعه پارچه دیگر بدور سرشان گره زده می شود.

Clothing

The colors of the women’s clothing and the texture of the fabric was so different from the women in the city. They had the usual three pieces: a skirt, blouse, and a vest. But the design of their clothing was not quite the same. Their skirts were longer, with many folds or wrinkles, and decorated with beautiful ribbons and multiple layers. Their blouses were long with very loose sleeves. It looked like a rainbow when the women sat together. Their long hair was covered by a large scarf with a band around their heads to hold it.

روُسای ایل قشقائی

بیاددارم که روُسای ایل افرادی بسیار ثروتمند و کاملاً غرب زده بودند. در حالیکه افراد ایل زندگی بسیار ساده ای داشتند. وقتی سران ایل را دیدم بنظرم افرادی از خود راضی و مقتدر آمدند، امابهیچوجه یک تیپ روشنفکر نبودند. خواهر روسای ایل بما گفت که برادرانش به زبانهای دیگرغیر از ترکی و فارسی نیز آشنایی دارید.

احساس کردم که افراد عادی ایل قشقائی این اختلاف سطح وسیع میان زندگی خود و روُسای ایل را کاملاً پذیرفته بودند و این موضوع ناشی ار ترس نبود بلکه انعکاسی از محبّت و احترام آنها بشمار می آمد و همین امر موجب می شد که از زندگی و موقعیّت خود راضی و خوشحال باشند .

نگهداری سگ بعنوان حیوان خانگی در ایران همانقدر ناپسند و غیر قابل قبول بود که نگهداشتن خوک. در نتیجه از سگ فقط بعنوان نگهبان استفاده می شد. امّا روُسای ایل سگهای خانگی رابرای سرگرمی خود داشتند. آنها از همان غذایی خوردند که برای ما تهیه شده بود و تلاش می کردند که شبیه افراد عادی ایل باشند.

چیزی که فکر مرا بخود مشغول داشت این بود که چگونه رهبران ایل این اندازه محبوب و مورد علاقه افراد بودند. ایران درآن زمان رژیم شاهنشاهی و دولت مرکزی داشت اما بنظر میرسید که این روسای ایل از احترام بیشتری برخوردارند. افراد ایل در مهاجرت های خود آزادند و هر وقت بخواهند از جائی به جای دیگر میروند.

Leadership

I remember the leaders were westernized and very rich; while the tribe’s members had very simple life styles. When I saw the brothers, they seemed arrogant and powerful, and not really sophisticated. Yet, their sisters told us that the brothers spoke other languages in addition to Turkish and Persian. These things made me wonder!

I could see that the ordinary Ghashghai had accepted the large difference between theirs and the leader’s life-styles. And it wasn’t fear, but love and respect that seemed to keep them happy with their position.

For example, dogs in Iran were no more likely to be pets than pigs and were only for work or as guards. But these brothers had pet dogs for show and for play. Yet they ate the same food as we did, and tried to be like their subjects.

I could not believe that the leaders of the tribe were loved and respected so much. Iran already had a king and government, but these tribal leaders were respected more. Nomadic people come and go as they please.

قبیله یا یک ملیت مستقل

من نسبت به آزادی که زنان ایل داشتند تاحدّی احساس حسادت می کردم. اینکه دختران ایل این آزادی را داشتند که حتّی سوار اسب بشوند برایم تحسین برانگیز بود. بعدها فهمیدم که افراد ایل باهم اتّحاد و همبستگی فوق العاده ای دارند. پدران برای بقاء ایل به فرزندان خود فنون جنگ آوری و وفا به قوم خویش را می آموزند.

من نسبت به فرم مملکت خودم گیج و گنگ مانده بودم. آیا یک ایل مانند مملکت کوچکتری در داخل مملکت بزرگتری است . من کاملا متوجه شدم که تمام مردان قبیله به اسحله و اسب سواری آشنایی کامل دارند. به نظر میرسید که یکی از اهداف قبیله جنگیدن برای استقلال خود بود. با صحبت کردن با مادر بزرگم متوجه شدم که قبیله قشقایی تحدیدی برای دولت بشمار میرفت.

Tribe as a Nation

I was very jealous of the freedom that the women seemed to have. The girls could even ride horses! This freedom was their identity and that impressed me. I learned later that the people of this tribe lived in extreme solidarity. Fathers must teach their sons to fight for the tribe and live their lives for the tribe.

So I became so confused with the structure of my country. Was the tribe a small country inside a larger country? I could see that all men were familiar with using arms and riding horses. It seemed that one of the tribe’s missions was war and fighting for their Independence. After talking to my grandma, I could understand that the tribe was a threat to the government.

قبیله های موجود در ایران

به غیزاز قبیله قشقایی ( وایل کشکولی منشعب ازایل قشقایی) که با آنها آشنایی پیداکردم، قبیله های متعدّد دیگری که ازکشور ایران عبورکرده و تشابهاتی مانند بافندگی با فرهنگ ایران دارند و به سراسر اروپا و آسیای مرکزی رجعت کرده اند وجود دارند:

  • قبیله کرد (مستقردرغرب )
  • قبیله لر (مستقردر جنوب )
  • قبیله بختیاری (مستقر در مرکز)
  • قبیله گیلک (مستقر در شمال)
  • قبیله بلوچ (مستقر در حنوب شرقی)
  • قبیله عرب خوزستانی (مستقر در جنوب عربی)
  • قبیله ترک در قوچان (مستقر درشمال شرقی)
  • قبایل دیگر مانند (شاهسون و افشار)

Other Nation/tribes

In addition to the Ghashghai whom I met, (and their Kashkooli brethren) there are many other tribes from all over Europe and Central Asia. They contributed to the Persian culture with their weaving styles. They have passed through and made Iran one of their settlements:

  • the Kurds (settling the west),
  • the Lurs (settling the south),
  • the Bakhtiaris (settling central Iran),
  • the Guilaks (settling the north),
  • the Baluchis (settling the southeast).
  • the Arabs of Khuzestan (settling the southwest),
  • the Turkish tribes of Quchan (settling the northeast),
  • and others (such as the Shahsavan and the Afshar tribes).

Sunday
May242015

Perfume store

Moshir Mall
Jewelry Store | Leather Goods | Luminary Shop | Perfume Store | Snack Cafe | Souvenir Shop

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

مغازه عطرفروشی

[ پِرفییوم اِستور]

در ایران آب مادّه بسیار با ارزشی بود که درسالهای بچّگی من مقدارزیادی ازآن در اختیار مردم نبود. بوی مطبوع برای خانمها اهمیّت داشت و بوی بد بدن برای آنها خجالت آوربود. عطر، کرم ویا روغنهای خوش بو برای آنها جالب بود. معمولا مردم از سبزیهای معطّر،پوست میوه ها،انواع ادویه ها و دانه های خوش بو استفاده می کردند. در زمستانهابرای خوش بو کردن محیط اطاق پوست پرتفال را در بخاری می انداختند.

گلاب نوعی انسانس بود که در طبّاخی و طبخ بعضی از دسرها ازآن استفاده میشد. بعضی از خانمهاگلاب را به عنوان عطر استفاده میکردند. گلاب در مراسم مذهبی برای تر و تازه کردن دست و صورت به کار میرفت. من پنج ساله بودم که استفاده از گلاب را از طریق مشاهده یاد گرفتم. مردم دست و صورت خود را با گلاب آغشته میکردند. به همین مناسبت از وسیله ای استفاده می شد که آنرا گلاب پاش میگفتند و از شیشه ساخته شده بود. افراد متمکّن و ثروتمند ازنوع طلا و نقره آن استفاده می کردند. گلاب پاش بعضی اوقات با جواهرات گرانقیمت نظیر زمرد و یاقوت تزیین شده بود. این نوع گلاب پاش را زمانی که جوان بودم در یکی از موزه های تهران دیدم.

از گل یاس جَسمن و شکوفه نارنج و پرتقال برای معطّر کردن بادام استفاده میشد. بادام معطّر شده در تهیّه شیرینی ها به کار میرفت. برای خوش بو کردن لباسها، شکوفه پرتقال، گل سرخ محمّدی و یاس در جیب لباسها گذاشته میشد.

امروزه عطر و ادکلن ازکشورهای خارج به ایران وارد می شود. اسانسهای طبیعی بصورت عرقیّات به مصارف درمانی میرسد. برای مثال نعنا برای دل دردو ناراحتیهای معده تجویز میشود.

Perfume Store

[ Maghazeh Atre Foroshi ]

Water was a valuable commodity and not as plentiful back when I was a child. Scents were important for Iranian women because of perhaps a shame of their natural smell. They were very interested in perfumes, creams, oils, and the other kinds of aromas. People used fragrant vegetables and the skin of fruits, herbs and seeds. In the winter they would add dry orange peels to the heating stoves.

Rose water was a kind of essence used in cooking and making some desserts. Iranian ladies also used it as perfume. This essence was important in religious ceremonies as refreshment. It was given to me at the age of five and I had to observe how to use it. People applied the essence to their face and hands. The vessel (golab-posh) that held the rose water was usually made of glass. But the rich people also used silver and gold. They even decorated them in emerald and ruby. I saw those in the Tehran museum when I was a young adult.

People soaked almonds in jasmine and orange blossom for a month. Then they used them in making treats such as cookies or candies. My family stored clothing with orange-, rose- or jasmine-blossoms in the pockets or in small bags.

Today perfumes and colognes are imported. Now all the old natural essences are used as medical remedies. Mint for example is for tummy aches.