Search this site
Points of Interest

Entries in jewelry (1)

Sunday
Mar292015

Moshir Mall

Moshir Mall
Jewelry Store | Leather Goods | Luminary Shop | Perfume Store | Snack Cafe | Souvenir Shop

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

سرای مشیر

[ مشیر مال ]

زیباترین روزهای دوران بچّگی من روزهای جمعه ای بود که خواهران مادر بزرگم همراه با بچه ها و نوه هایشان در منزل مادر بزرگ جمع میشدند. ابتدا همه باهم به حمّام عمومی که خیلی نزدیگ خانه مادربزرگ بود میرفتیم و سپس نهار صرف می شد.

برای من و هما، دختر خاله مادرم ، تَرک خانهُ مادربزرگ به منظوررفتن به بازاربسیار مسرّت بخش بود. اوّلین محل برای خرید، بازار وکیل بود. در آنجاخرید مادرم معمولاً پارچه ،وسائل آشپزخانه و یا قالی بود که برای ما چندان جالب نبود. صبورانه مادر و مادربزرگ ها را دنبال میکردیم تا که به بازار مورد نظرمان، بازار مشیرالدّوله در جنوب بازاروکیل میرسیدیم. به یاد می آورم که اوّل باید از محلّی به نام چهار سوق بگذریم. چهارسوق دوبازار وکیل و مشیرالدّوله را به هم وصل میکرد. کف چهارسوق باقلوه سنگ مفروش شده بود و سقف آن هم حالت گنبد مانند داشت.

بازار مشیر با کاشیکاریهای بسیارزیبا تزئنن شده بود که برای ما به علّت عدم درک زیبائی اهمیّتی نداشت. با اینکه ما پول برای خرید عروسکهای گچی و یا ساخته شده ازخاک رس نداشتیم و در ضمن مادران ماهم مایل به خرید عروسک  نبودند، شش دانگ حواسمان متوجّه پیدا کردن عروسکهابود. هما به قدر کافی درمادربزرگش نفوذ داشت که اورا وادار به خرید عروسک  بکند . البته داشتن عروسک هم برای هما چندان آسان نبود چون خریدوسائل بازی باعث برخورد بین مادر و مادربزرگش می شد. داشتن عروسک برای هر دو ما موفقیّت بزرگی بود چون برای جمعه آینده برنامه ای برای بازی با عروسک داشتیم.

بقیّه خرید مادرها برای ما جالب نبود ولی اجباراً باید در مغازه های دیگر هم نظیر جواهر فروشی،عطر فروشی ، کافه فالوده و بستنی (نوعی دسر) لوسترفروشی و بالأخره مغازه کیف وکفش صبورانه و مؤدّب تحمّل می کردیم.

بعداز سن چهارده سالگی من و همکلاسان مدرسه شروع به شکستن قانون و پنهانکاری شدیم. بعد ازساعات مدرسه سری به مغازه های اطراف مدرسه میزدیم. من نسبت به مد و بسیاری از چیزهای دیگر کنجکاو شده بودم. برای دیررسیدن به خانه به مادرم میگفتم که ما ورزش داشتیم و یا اینکه امروز بسیار کند راه رفتم و به این ترتیب مغازه های لوازم آرایش و کیف و کفش را سرکشی می کردیم. صحبت ما با دوستانمان بیشتر راجع به مدرسه ، خواهر، برادرمان و مسخره کردن معلّم ها بود. ولی هرگز از سیاست ویادر باره والدینمان صحبت نمیکردیم.

مادرم شدیداً مخالف با بیرون رفتن ما به تنهائی ویا حتّی’ با دوستان و همکلاسی ها بود. او به دوستان من و یا مردان کوچه و خیابان اعتماد نمی کرد. تصّور آنها برآن بود که دخترها باید تحت کنترل باشند. به ما تعلیم داده شده بود که مردان اجتماع ما گرگ و ما برّه های معصوم هستیم. البتّه نحوه برانداز کردن مردان  هم دوست داشتنی نبود. امّا بعضی از همکلاسیهای من پنهانی دوستی ساده با دوستان پسرشان داشتند.

Moshir Mall

[ Saray-e Moshir ]

The most exciting days of my childhood were the Fridays when my grandmother’s sisters — with their children and grandchildren — got together. First we went to the turkish bath which was very close to grandmother’s home and then we would have lunch.

For me and my cousin Homa, leaving my grandmother’s home to go to the Bazars was an adventure. Our first stop was Bazar Vakil. There our mothers usually shopped for fabrics, kitchen utilities, and rugs. This part was the least exciting for us. We patiently followed our mothers and grandmothers to arrive at our goal Bazar Moshir, located at south of Bazar Vakil. I remember that first we had to pass through Chahar Sough. This was the connection that had a domed ceiling and cobble stone floor.

Bazar Moshir was decorated with beautiful tile work, but it wasn’t important to us because we weren’t yet sensitive to the beauty of tile work. We looked for the dolls made of plaster or ceramic though we didn’t have enough money to buy the dolls (both of our mothers didn’t want to spend money on those toys.) Homa had influence to manipulate her grandma to buy the doll. Having the doll was not always easy because toys would often lead to a big conflict between her mother and her grandmother. It was a great for both of us to have the doll because we could plan to play with the doll next Friday.

The rest of shopping was not very exciting for us, but we had to stay politely and patiently while they went to different stores such as jewelry, perfume, Faloodeh (a kind of snack or dessert), tea, and souvenirs.

At age 14, my girl friends from high school and I with started to hide some things and break little rules. We would go to these stores. I was curious about new fashion and lots of things. I would tell my mother that I “walked home very slowly” or “had exercised” so we could briefly visit stores with cosmetics or purses. My friends and I talked about school, brothers and sisters, people our age, and made fun of teachers. We never talked politics or about our parents.

My mother was always really against my going alone or even with friends. She didn’t trust my friends or the men of the market. They thought the girls needed to be controlled. We were taught that most men were like wolves and we were lambs. We also didn’t like the way these men would sometimes look at us. A few of my friends had secret but innocent boyfriends.