Search this site
Points of Interest

Entries in military (4)

Friday
Feb042011

Living Room

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

 اطاق نشیمن غربی

[  وِستِرنیزد لیوینگ روم ]

در خانه ما بيشترين  اختلاف بین والدين من، بوجود آوردن تغيير در سالن پذيرايي به سبک غربی بود. با وجود اين مادرم هيچوقت درباره اين قسمت از منزل كه مخصوص پذيرائي مهمانانش بود کاملا رضايت نداشت.

به خاطر می آورم که در خانه ما دو نوع اطاق نشیمن وجود داشت.  اطاق نشیمن ایرانی و اطاق نشیمن فرنگی. تا آنجا که من شنیده ام با نزديكتر شدن ارتباط با اروپا تغييراتي در روش زندگي و فرهنگ مردم  ایران بوجود آمد و براي هميشه در زندگي ايراني تأثير گذار شد. افراد تحصيلكرده سبک زندگي غربي را به ايران آوردند. لوازم زندگي و مبلمان فرانسوي سمبل زندگي و نشان شخصيت برجسته افراد گرديد.  

باوجود تقلید ظاهری از شیوه زندگی غربی ، طبقه مرفّه همچنان به شیوه گذشته از وجود خدمتكار براي انجام امور منزل بهره مي بردند . خدمه اي كه هر لحظه گوش به فرمان آنها بودند. خانواده هاي ارتشي برای انجام امور شخصی خود از جوانانیکه خدمت دوساله نظام وظیفه خود را ميگذراندند به عنوان مصدر استقاده می کردند. خاطره رفتار با زير دستان و خدمه در آن زمان هنوز برای من خجالت آور است.

Westernized Living room

[ Otagheh Neshiman-eh Gharrbi ]

A major conflict between my parents was over the frequent remodeling of the salooneh paziraie (the “sitting” room). It seemed my mother was never satisfied with the room where she received her friends.

I remember that there were two kinds of living rooms in our home. Traditional Persian and Westernized living rooms. Communication with Europe forever altered the Iranian living style. The rich and the educated brought the Western living style to Iran. French style furniture became a symbol of distinction and a sophisticated personality.

Though they imitated the European living style, the upper class still enjoyed some traditional privileges, such as extracting cheap labor from servants. I remember the servants were at the beck and call of their masters every minute of their lives. The military upper rank had their own version of servants: mas-dars, or young men drafted into servitude for their two-year mandatory military service. The memory of the way we treated the people below us is an embarrassment to me.

Sunday
Aug312014

Nomadic Life

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

زندگی ایلاتی

[ نومَدیک لَیف اِستَیل ]

درجنوب غربی ایران ایلاتی وجود دارند که هزاران سال است در این منطقه زندگی می کنند. درمیان این ایلات من با شیوه زندگی ایل قشقائی آشنائی بیشتری دارم. مادربزرگ من با خواهر روُسای ایل (فرخ بی بی)آشنائی داشت. من امکان دیدار از این ایل را روزی پیدا کردم که راننده ای را برای بردن ما به محل ایل فرستادند. در آن روزها داشتن ماشین بسیار نادر بود و داشتن راننده شخصی از آن نادرتر. تنها تعداد بسیار کمی از ثروتمندان و افراد با نفوذ قادر به داشتن آن بودند.

این ایل تازه از جنوب ، محلّی که زمستانها درآن بسر میبردند بازگشته بود. مردمی که به ایلات تعلّق دارند، بجای داشتن یک محل زندگی ثابت ، همواره از یک محل به محل دیگر در حرکت هستند. بعضی خانواده ها مشغول برپا کردن چادرهای محل زندگی خود بودند و بعضی دیگرکاربرپاکردن چادرشان تمام شده بود. چادری که مارا به آن بردند چادری تمیز بود. امّا هبچگونه مبلمان مجلّلی در آن وجود نداشت. اندازه اش به اندازه یک خانه معمولی (Ranch House) بود. (امّادر عین حال بزرگترین چادرنبود). در داخل چادرهمه افراد روی زمین که سراسر آن کاملاً با فرش پوشیده شده بود می نشتند.

برای نهار مردان ایل یک بره راروی زغال کباب کردند. یک میله بزرگ آهنی در درون بره فرورفته بود و دو طرف این میله روی دوستون سنگی قرار داشت، بره را می چرخاندند و همزمان روی آن روغن و آب لیمو میپاشیدند. تقریباً یک ساعت طول کشید تا بره آماده شد. گوشت بره همراه با برنج که به شیوه مخصوص خودپخته بودند صرف می شد.

نان توسط زنان ایل بر روی یک سطح فلزّی (تاوه) که روی آتش قرار داشت پخته می شد. این زنان با مهارت بسیار خمیررابه کمک وردنه بصورت لایه های بسیار نازک در می آوردندو سپس آن را روی تاوه قرار می دادند. این زنان همچنین لبنیات مثل شیر، پنیر و ماست مورد نیاز را تهیه میکنند و این محصولات را در شهرهای کوچک نزدیک به محل زندگی ایل بفروش می رسانند . در آمد حاصل از آن، اضافه بر درآمد اصلی آنهاست که از محل بافت جاجیم بدست می آید.

Nomadic Lifestyle

[ Zendaygeeh Elotti ]

In southwest Iran, there are a few tribes that are thousands of years old. The tribe that I became familiar with was the Ghashghai. My grandma had a close relationship with the sister of their leaders (two brothers). I had the chance to visit the tribe when their chauffeur came and picked us up. Having a car was rare at that time, and a chauffeur even more so. Only the very rich and powerful people had this.

The tribe had arrived from the South, a location where they lived in winter. As nomads, they move quite often, rather than having one home. Some families were in the process of setting up their tents, and some were settled already. The tent we went to, was clean with no fancy furniture. It was as big as a ranch-style house—though it was not the largest there. Everybody sits on the floor which was covered totally by rugs.

For the lunch, the servant-men roasted a lamb on the spit. A large stick going through the body of the lamb with the two ends on stands built of stone. They turned the spit while they splashed oil and lemon juice on the lamb. It probably only took one hour for the lamb to be ready. Rice cooked in their own special way was also served.

The bread was baked by servant-women on a convex metal sheet over a fire. They looked so skillful as they rolled the dough very thin, and placed it over the heat. The dairy products: milk, cheese, and yogurt were also prepared by those women. And they sold these goods to villages near the tribe, to complement their main source of income from the Jajim (an elaborate cloth they weave).

لباس

رنگهای لباس زنان ایلاتی و مواد مورد استفاده در آن با لباس زنان شهرنشین تفاوت زیادی دارد. لباسهای آنها از سه قطعه تشلیل می شود: پیراهن(بلوز)،جلیقه ، دامن بلند و پر چین است. اما طراحی لباس آنها متفاوت است. پیراهنشان بلندتراست و بسیار پرچین و روی آن با نوارهای زیبا و لایه های مختلف پوشیده شده است. قد بلوز ها بلند تر و آستین هایشان نیزبلند است، وقتی زنان ایلاتی دور هم می نشینند منظره ای شبیه به رنگین کمان بوجود می آید . موهای بلند زنان قشقاُیی بایک روسری بزرگ پوشیده شده و برای محکم شدن بدور سرشان با یک قطعه پارچه دیگر بدور سرشان گره زده می شود.

Clothing

The colors of the women’s clothing and the texture of the fabric was so different from the women in the city. They had the usual three pieces: a skirt, blouse, and a vest. But the design of their clothing was not quite the same. Their skirts were longer, with many folds or wrinkles, and decorated with beautiful ribbons and multiple layers. Their blouses were long with very loose sleeves. It looked like a rainbow when the women sat together. Their long hair was covered by a large scarf with a band around their heads to hold it.

روُسای ایل قشقائی

بیاددارم که روُسای ایل افرادی بسیار ثروتمند و کاملاً غرب زده بودند. در حالیکه افراد ایل زندگی بسیار ساده ای داشتند. وقتی سران ایل را دیدم بنظرم افرادی از خود راضی و مقتدر آمدند، امابهیچوجه یک تیپ روشنفکر نبودند. خواهر روسای ایل بما گفت که برادرانش به زبانهای دیگرغیر از ترکی و فارسی نیز آشنایی دارید.

احساس کردم که افراد عادی ایل قشقائی این اختلاف سطح وسیع میان زندگی خود و روُسای ایل را کاملاً پذیرفته بودند و این موضوع ناشی ار ترس نبود بلکه انعکاسی از محبّت و احترام آنها بشمار می آمد و همین امر موجب می شد که از زندگی و موقعیّت خود راضی و خوشحال باشند .

نگهداری سگ بعنوان حیوان خانگی در ایران همانقدر ناپسند و غیر قابل قبول بود که نگهداشتن خوک. در نتیجه از سگ فقط بعنوان نگهبان استفاده می شد. امّا روُسای ایل سگهای خانگی رابرای سرگرمی خود داشتند. آنها از همان غذایی خوردند که برای ما تهیه شده بود و تلاش می کردند که شبیه افراد عادی ایل باشند.

چیزی که فکر مرا بخود مشغول داشت این بود که چگونه رهبران ایل این اندازه محبوب و مورد علاقه افراد بودند. ایران درآن زمان رژیم شاهنشاهی و دولت مرکزی داشت اما بنظر میرسید که این روسای ایل از احترام بیشتری برخوردارند. افراد ایل در مهاجرت های خود آزادند و هر وقت بخواهند از جائی به جای دیگر میروند.

Leadership

I remember the leaders were westernized and very rich; while the tribe’s members had very simple life styles. When I saw the brothers, they seemed arrogant and powerful, and not really sophisticated. Yet, their sisters told us that the brothers spoke other languages in addition to Turkish and Persian. These things made me wonder!

I could see that the ordinary Ghashghai had accepted the large difference between theirs and the leader’s life-styles. And it wasn’t fear, but love and respect that seemed to keep them happy with their position.

For example, dogs in Iran were no more likely to be pets than pigs and were only for work or as guards. But these brothers had pet dogs for show and for play. Yet they ate the same food as we did, and tried to be like their subjects.

I could not believe that the leaders of the tribe were loved and respected so much. Iran already had a king and government, but these tribal leaders were respected more. Nomadic people come and go as they please.

قبیله یا یک ملیت مستقل

من نسبت به آزادی که زنان ایل داشتند تاحدّی احساس حسادت می کردم. اینکه دختران ایل این آزادی را داشتند که حتّی سوار اسب بشوند برایم تحسین برانگیز بود. بعدها فهمیدم که افراد ایل باهم اتّحاد و همبستگی فوق العاده ای دارند. پدران برای بقاء ایل به فرزندان خود فنون جنگ آوری و وفا به قوم خویش را می آموزند.

من نسبت به فرم مملکت خودم گیج و گنگ مانده بودم. آیا یک ایل مانند مملکت کوچکتری در داخل مملکت بزرگتری است . من کاملا متوجه شدم که تمام مردان قبیله به اسحله و اسب سواری آشنایی کامل دارند. به نظر میرسید که یکی از اهداف قبیله جنگیدن برای استقلال خود بود. با صحبت کردن با مادر بزرگم متوجه شدم که قبیله قشقایی تحدیدی برای دولت بشمار میرفت.

Tribe as a Nation

I was very jealous of the freedom that the women seemed to have. The girls could even ride horses! This freedom was their identity and that impressed me. I learned later that the people of this tribe lived in extreme solidarity. Fathers must teach their sons to fight for the tribe and live their lives for the tribe.

So I became so confused with the structure of my country. Was the tribe a small country inside a larger country? I could see that all men were familiar with using arms and riding horses. It seemed that one of the tribe’s missions was war and fighting for their Independence. After talking to my grandma, I could understand that the tribe was a threat to the government.

قبیله های موجود در ایران

به غیزاز قبیله قشقایی ( وایل کشکولی منشعب ازایل قشقایی) که با آنها آشنایی پیداکردم، قبیله های متعدّد دیگری که ازکشور ایران عبورکرده و تشابهاتی مانند بافندگی با فرهنگ ایران دارند و به سراسر اروپا و آسیای مرکزی رجعت کرده اند وجود دارند:

  • قبیله کرد (مستقردرغرب )
  • قبیله لر (مستقردر جنوب )
  • قبیله بختیاری (مستقر در مرکز)
  • قبیله گیلک (مستقر در شمال)
  • قبیله بلوچ (مستقر در حنوب شرقی)
  • قبیله عرب خوزستانی (مستقر در جنوب عربی)
  • قبیله ترک در قوچان (مستقر درشمال شرقی)
  • قبایل دیگر مانند (شاهسون و افشار)

Other Nation/tribes

In addition to the Ghashghai whom I met, (and their Kashkooli brethren) there are many other tribes from all over Europe and Central Asia. They contributed to the Persian culture with their weaving styles. They have passed through and made Iran one of their settlements:

  • the Kurds (settling the west),
  • the Lurs (settling the south),
  • the Bakhtiaris (settling central Iran),
  • the Guilaks (settling the north),
  • the Baluchis (settling the southeast).
  • the Arabs of Khuzestan (settling the southwest),
  • the Turkish tribes of Quchan (settling the northeast),
  • and others (such as the Shahsavan and the Afshar tribes).

Monday
Jun222015

Snack Cafe

Moshir Mall
Jewelry Store | Leather Goods | Luminary Shop | Perfume Store | Snack Cafe | Souvenir Shop

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

فالوده فروشی

[ اِسنَک کَفِه ]

بهترین شیرینی و یا دسری را که در شیراز خوردم فالوده شیرازی بود. این دسر نه فقط خوشمزه و شیرین بود بلکه درست کردن آن برای من. تا سال های نو جوانی این دسر خیلی اسرار آمیز بنظر میرسید. شاید علت آن این بود که این دسر فقط در کافه های مخصوص به آن سرو میشد.

رفتن به مغازه فالوده فروشی که درواقع کافه نامیده می شد بسیار شگفت انگیز بود. مادر بزرگم تنها فردی بود که وقت و انرژی کافی برای خوشحال کردن ما داشت. خوردن فالوده با او بهشت برینی بود که هرگز از یادم نمی رود. من با سرعت سهم خودم را تمام می کردم چون می دانستم که مادر بزرگ مقداری از سهم خود را به من خواهد داد.

بعده ها از سن ۱۴ سالگی با همکلاسان خود به کافه نزدیک دبیرستان میرفتیم. از آن زمان، دروغ گفتن و پنهان کردن بعضی از کارها از مادرمان شروع شد. برای رفتن به کافه ۵ ریال پول مورد احتیاج بود که به سختی باید آنرا جمع می کردیم. به جای اتوبوس سوار شدت، پیاده راه می رفتم تا پول اتوبوس را ذخیره کنم. در به کار بردن لوازم مدرسه هم خیلی صرفه جویی می کردم تا کمی پول ذخیره کنم. فالوده خوردن ارزش آنرا داشت که تمام سختیها را تحمل کنیم.

فالوده انواع مختلفی داشت که بعضی از آنها در جشن عروسیها سرو میشد. برای اولین دفعه فالوده آلبالو را در عروسی دختر دایی ام خوردم. بااینکه فقط ۸ سال بیشتر نداشتم هرگز آن دسر را فراموش نمیکنم. همراه با این دسر داستا ن دختر دایی ام را هم هرگز فراموش نمیکنم. ایرا ندخت بسیار بسیار جذاب و زیبایی بود. که یک افسر ازاهالی تبریز عاشق او شد و با اصرار تمام سعی بران داشت که بااو ازدواج کند. بعد از ازدواج آنها هر دو به شهر تبریز منتقل شدند.

ایران تا زمانی که دو پسر بسیار خوش قیافه به دنیا آورد. خبر نداشت که همسرش قبل از ازدواج همسر دیگری داشته که از او پنهان کرده است. ایران بعد از اطلاع از این وضعیت در تهران به تنهایی زند گی می کرد. او بسیار افسرده به نظر میرسید. نکته جالب این بود که او هرگز علت جدائی از همسرش را بیان نکرد. این هم نمونه ای بود از غرور زن ایرانی که شکست خود را از سایرین پنهان میکند. شاید این هم از اثر مظلومیت باشد، زیرا طلاق نوعی خجالت و سرافکندگی بود. شاید بقدر کافی قدرت رو به رو شد ن با واقعیت را ندارند و ترجیح میدهند که از واقعیت فرار کنند.

فالوده طالبی نوع دیگری فالوده بود که در تابستانهای گرم شیراز سرو میشد. این نوع دسربه عنوان یک فالوده مدرن به حساب می آمد. تا آن زمان من نمی دانستم که مواد لازم برای فالوده بسیار ساده بود. این مواد نشاسته برنج، شکرو گلاب یا آبلیمو بودند.

Snack Cafe

[ Faloodeh foroushi]

The best dessert that I would have in Shiraz was Faloodeh. This frozen dessert was both delicious and sweet but also a mystery. The making of it was a secret to me until my teenage years. Perhaps this was because the dessert was only served in special cafes — not at home.

Going to this kind of store we called the cafe was wonderful. My grandmother seemed to be the only one who had enough time and energy to make me happy. I will always remember having Faloodeh with her was like heaven. I ate my share very fast because I knew that grandma would give me a part of hers.

Around the age of 14, I would go here with my classmates. This was the time I began to lie and hide my activities from my mother. To go to that cafe I had to scrimp to save a minimum of 5 Reial. Instead of taking the bus I would walk and save my bus money. I would also efficiently use my school supplies to save allowance. But eating Faloodeh was so enjoyable and worth the hardship.

There were different varieties of Faloodeh and one kind was served at wedding parties. The first time I had sour-cherry Faloodeh was at my cousin’s wedding party. I was only 8 years old when I had it but it really impressed me. Like the treat, the wedding is still strong in my memory. My cousin was very attractive and smart. A much older man of high military rank pushed to make her into his bride. Soon after the ceremony, he was transferred and they moved to Tabriz.

My cousin gave him two sons and stayed with him for seven years. Then she found out he was already married with a wife in Tabriz. So she left him and moved to Tehran to be by herself. She must have been very depressed. She never would admit the real reason she left him nor would she come back to Shiraz. Her hiding the failed marriage is an example of an Iranian woman’s pride. Maybe her shame is the impact of oppression since divorce is considered the woman’s failure. They are taught that they are too weak to face reality and try to escape from it.

Cantaloupe Faloodeh was another kind served in cafes during summer. This kind was considered to be a modern desert or basically a snack. I didn’t know that the recipe for Faloodeh was very simple. It is just rice starch, sugar, rose water, or lime/lemon juice.

Tuesday
Jun232015

Souvenir Shop

Moshir Mall
Jewelry Store | Leather Goods | Luminary Shop | Perfume Store | Snack Cafe | Souvenir Shop

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

سوغات شیراز

[ سووِنیر شاپ]

سوغات گرفتن از افراد فامیل برای من روئیای شیرینی بود. در فرهنگ ایرانیان سوغات آوردن دلیل بر آن بود که مسافر به یاداقوام و خویشان خودبوده است. ما نیز به سوغات آنها فکر میکردیم. فکر درباره هدیه مسافر دائماً با ما بود. مثلاً عمّه من خانم ثروتمندی بود که ما انتظار سوغات جالب وباارزش از او داشتیم.

مسافرتها دو نوع بودند: مسافرت برای گذراندن تعطیلات. مسافرت برای زیارت و یا انجام وظایف دینی مانند سفر حج.

مسافران و توریستها در شیراز سعی میکردند که هدایا و سوغاتهای باارزش خریداری کنند. مسافران خوردنی هائی مانند انجیر،شیرینی و حلوا خریداری میکردند. اشیاء و لوازم هنری که در دکوراسیون به کار میرفت مورد علاقه آنها بود.

 

شیراز مرکز استان فارس بود و محصولات بی نظیر از شهرستانهای فارس در آنجابرای فروش حمل می شد. مثلاً هنرمندان آباده بهترین تخته نرد ها رامیساختند ولی در شیراز به فروش میرسید.

محصولات هنری در شیراز بصورت تولیدانبوه تهیّه می شد. این محصولات عبارت بودند از: مینا کاری، نقره کاری، خاتم و سفال.

Souvenir Shop

[ Sowghateh Shiraz ]

It was a dream for me to get souvenirs from relatives. People are supposed to bring us souvenirs to prove that they were thinking of us. We imagined what we would get when friends and family returned. My mind would obsess about it. My aunt was very rich so we hoped for exotic things.

There were two kinds of travel: Vacation which was visits to family and sightseeing in their cities. Spiritual as in the visiting of holy places.

Travelers who visited Shiraz tried to buy precious souvenirs. They sought items such as berries, confectioneries, or the dessert “halva”. Also, they sought the many decorative arts.

Since Shiraz is the capital of Fars province, the products from other cities were collected there. For instance, the artists from Abadeh made the best backgammon, but it was mostly sold in Shiraz.

The decorative arts from Shiraz became mass produced. Things such as: Mina Kari (enameled on metal), Sterling silver, Khatam (decorative wood inlaying) and Pottery.

[ نقره کاری ]

هروقت که یک ظرف نقره قدیمی را می بینم بی اختیار یاد شبهائی می افتم که ایل قشقایی به شیراز حمله میکردند. بدون شک مردم ازخبر حمله آنها نگران بودند و شایعات زیادی در بارهُ تدارک و آماده شدن درمقابل حمله در جریان بود. اکثر بحث و گفتگوها در باره پنهان کردن اشیاُ گرانبها بود. پدرو مادر م فکر کردند که زغالدانی محل مناسبی برای پنهان کردن اشیأ گرانقیمت است.

در زغالدانی چاهی به گودی یک قبر کنده شد ونقره ها در آن گذاشته شد. کوهی از ذغال روی چاه بالا آورده شد. به همین ترتیب چینی آلات گرانبها در حوض آب که نسبتاً عمیق بود رها شد.

برای یک ماه تمام ما خواب راحت نداشتیم. در حیاط همراه باشنیدن صدای شلیک قشقاییها و ارتش بیدار می نشستیم. بالاخره حمله قشقاییها به پایان رسید و نقره ها از چاه درآورده شدند. نقره هابقدری بد شکل و بد بو بودند که امکان نداشت بار دیگر به اطاق پذیرایی منتقل شوند و به عنوان دکور از آنها استفاده شود. بالاخره مادرم تصمیم گرفت که نقره ها به مغازه نقره فروشی حمل شوند. وپس از یک هفته نقره ها بسیار درخشان وشفّاف تحویل گرفته شد.

مادرم نقره را مانند طلا نوعی سرمایه گذاری تلقّی میکرد ولی بنظر من نقره نشانی ازپرستیج افراد بود. مادرم یکی ااز آن ظروف نقره را به من داده که خاطرات تلخ گذشته را همیشه برایم زنده نگه میدارد.

مردم شیراز بر این عقیده بودند که نقره کاری شیراز از بهترینها است. به نظرمن نقره کاری یکی از هنرهای ملّی و قدیمی ایرانیان است. نقره کاری استادان اصفهان و زنجان بسیار معروف و شناخته شده اند. بهترین هدیه برای عروس و داماد ظروف نقره بود که منهم ازآنها بی نصیب نماندم. بعضی از خویشان مادرم گلدان و ظروف نقره را به عنوان هدیه عروسی به من هدیه دادند.

[ Silverwork ]

Everytime I see antique silver work I am transported to back when the Ghashghai sacked Shiraz. Of course prior to the attack, people worried and rumored about how prepare. Much discussion was about how to hide valuables. My parents thought the coal room provided a good hiding place.

We dug a round hole under the coal, as deep as a grave, to collect our family silver. They piled all the coal back over the hiding place. For the the precious china, it was submerged into a deep pond.

We couldn’t sleep for a month. Awake we sat in the yard with the sound of shooting between the military and the tribe. Then at last the royal rebellion was over, and the silver was taken out. It became very tarnished and too smelly to put it back into our home for use or decoration. My mother decided we must endure the expense of sending the items to the silver shop. After one week, they were restored to a beautiful condition.

Mother said silver (like gold) was an investment but I think it was just for showing-off. She gave me one of these precious items and it keeps my memory of this terrifying time alive.

People of Shiraz are very proud and say that their silver is the best in the world. Silverwork is a craft practiced all over Iran. Traditionally the best known work is from Isfahan and Zanjan. Silver is one of more desired gifts for newly married couples. At my wedding I received silver vases and decorative containers from my mother’s close relatives.

[ مینا کاری ]

میناکاری ازجمله سوغاتهای دیگری بود که دربعضی مغازه های شیراز به فروش میرسید. تا سن ۱۴ سا لگی نسبت به این هنر ابداً کنجکاو نبودم همانطور که نسبت به خاتم کنجکاو نبودم. در اثر مواظبتهای مادرم و سفارشهایی که برای نگهداری از میناکاری و یا خاتم می شد، به این هنرها آشنا شدم. با سفر کوتاهی به اصفهان متوجّه شدم که اصفهان مرکز اصلی میناکاری است. از آنجا که سخت درباره نقشهای میناکاری کنجکاو بودم، راجع به آن سؤال میکردم. متاسّفانه مادرم جواب سؤالات مرا نمیتوانست بدهد ولی فروشنده ها در بازار اصفهان از این هنر اطّلاع کافی داشتند.

درزمان صفویان این هنر ابداع و به نقاط دیگر مانند هند و مغولستان راه یافت. مادّه اصلی این هنر فلزّاتی مانند مس،نقره و طلا میباشند. این فلزّات رنگ و پودر شیشه را به خود جذب و در حرارت بسیار زیاد در خود حل میکنند. با اینکه مینا کاری در بازار شیراز به عنوان سوغات فارس به فروش میرسید، اکثراً در اصفهان تهیه و به شیراز حمل میشد. بعده ها این هنر بسیار ظریف را درساخت جواهرات دیدم که در شهرهای دیگر مانند یزد ساخته میشد.

[ Inlayed on metal ]

Mina kari (enameled on metal) is a souvenir which sold in some Shiraz stores. Until I was fourteen, I was not curious about this craft. My mother cared about the maintenance of it so I became familiar with this art. I had a brief trip to Isfahan and I found that it was a major center for mina. Because I was very curious about the patterns, I asked my mother many questions. She was not able to answer but the knowledgeable salesmen of the bazaar did.

During the Safavid dynasty mina was created and transferred to India and Mongolia. The raw material for this art is metal such as copper, silver, and gold. The metals absorb color from a glass powder that dissolves when under very high heat. Though mina was sold in shiraz as a local souvenir, they were really produced in Isfahan. Later I found out that mina was used for making jewelry.

[ سفالگری ]

از زمان بچگی کلمهُ سفال فقط دو تصویررا در ذهن من ایجاد میکرد. کوزه ویا خمره و غلّک. در آن زمان ما بچّه ها حساب بانکی نداشتیم و ازغلّک برای ذخیره کردن پول استفاده میکردیم.

معمولاً مادرم پول بسیار کمی را برای خرید کتاب یا چیزهای دیگر به مامیداد. من در خرید خوراکی خیلی قناعت میکردم و مقداری از آن پول را در غلّک می انداختم. برای کرایه کردن کتاب به خصوص در تابستانهای داغ شیراز چاره دیگری نبود. درآن زمان هم کتاب بسیار گران بود. شکستن غلّک برای من بسیار دردناک بود. کرایه هر کتاب برای یک شب دو ریال بود. مجبور بودم که کتابها را هر چه سریعتر بخوانم. سرانجام ذخیره پولی من برای کرایه کتابهای بزرگ مصرف می شد. هنوزخاطرات بسیار جالبی ازخواندن کتابهای ویکتورهو، تولستوی و داستایوسکی رادارم.

برای صرفه جویی قرار براین شد که من و برادر بزرگترم با هم شریک شویم. متاسفانه شرکت با برادرم گرفتاریهای خودش را به بار آورد. براد رم تصمیم گیرنده مطلق بود و هر وقت هوس کتاب خواندن میکرد، کتاب باید در اختیارش باشد. در واقع مرد سالاری را از بچّگی بخوبی از مردان اطرافش یاد گرفته بود.

چنانکه گفتم سفال هیجگونه ارزش هنری برای ما نداشت. بعدها متوجه شدیم که این هنر احتیاج به مهارت زیاد دارد. کارهای هنر ی بسیار ظریف و زیبا را میتوان با سفالگری ارائه داد.

[ Pottery/Ceramic ]

From childhood pottery has meant only two things to me. Those things are water jugs and penny (piggy) banks. At that time, kids didn’t have bank accounts.

Usually my mother gave us very little money to buy books or anything. When I was given money for snacks I would always save some in my bank. It was vital for me to keep reading during those hot summer vacations. And back then books were quite expensive. Breaking that bank each summer was traumatic for me. It cost two rials to rent a book per night (approximately 2 dollars). I was driven to read as quickly as I could. Ultimately my savings could be used to rent some great books. I have fond memories of reading Victor Hugo, Tolstoy, Dostoevsky.

To save money my older brother and I shared the book rentals. Unfortunately sharing had problems. My brother felt that he could read the book whenever he wanted. His entitlement was nurtured by the male customs.

At first pottery seem to me to be just an ordinary thing. Eventually I found that pottery could be art that required skillfulness. It can become very beautiful and intricate.