Search this site
Points of Interest

Entries in play (2)

Monday
Feb142011

Kitchen

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

آشپزخانه سنّتی

[  تِرَدیشِنال کیچن ]

در آن زمان افراد منزل كاري با پخت و پز در آشپزخانه نداشتند. فقط آشپز بود كه در آشپزخانه بهمراه ساير خدمه مشغول بكار بود با اينحال مطبخ براي من محيط جالب و مطبوعي بود. غذاهاي خوش عطر و طعمي كه در اين مكان روي اجاقهاي هيزمي طبخ می شدند دررأس ساعت مقرّر آماده بودند.

من ساعتها در آشپزخانه كنار آشپز ميگذراندم و به داستانهاي بي پايان آنان گوش  میدادم. همچنين با طرز پخت و پز بسياری از خوراكها و نانها آشنا ميشدم. با اين وجود وپدرو مادرم  دوست نداشتند كه ما با كارگران منزل زياد ارتباط بر قرار كنيم.

ارتباط صاحبخانه ها با زير دستان در آن زمان بسيار جدّي و خشك بود و این رفتارشان وسیله ای برای نشاندادن برتری طبقاتی آنهابود.

Kitchen

[ Ashpaz khaneh-yeh Sonnati]

No one was supposed to interact with the cook or the servants in the kitchen, but for me the kitchen was the favorite hangout. The intoxicating smell of the scores of Persian dishes being prepared round the clock was very tempting. Also, sitting with the cook in front of the ojagh (wood stove) was very pleasant.

The cook, talented and energetic, always had exciting tales to tell and she taught me how to bake and cook. But my parents didn’t want us to hang out with the servants so that we would “stay in our class.”

It was easy to become arrogant and feel superior toward all those hardworking and decent people of our society.

Friday
Mar042011

Winter Solstice

 

Go to Gallery / به گالری مراجعه کنید

شب يلدا

[ وینتِر سالستیز ] 

(اطاق نشیمن قدیمی)

در لابلاي خاطرات روزهاي زمستان هنوز گرماي آرامبخش كرسي را بياد مياورم. منقلي پر از ذغالهاي سرخ در زير ميز چوبي كوتاهي قرارداشت و روي ميز چوبي با لحافي بسيار بزرگ پوشانيده می شد. کرسی پناهي گرم و لذّتبخش براي افراد خانواده بود. پدر و مادر و فرزندان براحتي در اطراف كرسي دور هم جمع مي شدند، غذا ميخوردند بحث و گفتگو ميكردند و بعضی شبها هم آنجا ميخوابيدند.

 طولانی ترین شب سال ( شب یلدا) را ما در كنار كرسي در منزل مادر بزرگ زیرلحاف بزرگ ميگذرانديم. به پشتي هاي مخمل تكيه ميداديم و مادر بزرگ با تنقٌلات و خوراكيهاي مخصوص شب يلدا مانند آجيل، هندوانه و انا از ما پذیرائی میکرد. خاطرات شنیدن داستانهای مغزدار وپرمعنی ،مزه مطبوع ترش /شیرین انار، صدای خرد شدن دانه های آجیل زیر دندان احساس جوانی و امید به بار می‌آورد.

اين خاطرات شيرين شب یلدا با ياد آوري  قیافه  تنها مرد فامیل، دائی مجرّدمان، مرد مستبد و خودخواه در حالیکه تمام خانمها روی زمین نشسته بودند و او  بر روی صندلی  تکیّه داده بود تلخ ميشد - نمونه ای از مرد مغرور ومستبد ایرانی.

Winter Solstice

[ Shabeh Yaldah ]

(Traditional living room)

Of my memories of winter, what stands out the most is the warmth and coziness of the korsi, a pot of hot charcoals placed under a knee-high table. The table is then covered with giant thick quilt, creating a toasty nighttime refuge for the entire family. Parents and children could easily spend the entire night around the korsi, chatting, eating and sleeping.

On the longest night of the year, we cuddled under the quilt and on giant, velvet cushions as she recounted for us ancient myths and treated us to watermelon, pomegranates, and aajil (mixed nuts). Remembering those meaningful stories, the tangy, sweet taste of the pomegranate, and the crunch of nuts breaking under my teeth brings back feelings of youth and hope.

My beautiful and bright memories from shabeh yalda turn dark and bitter when I remember my overbearing uncle, pompously sitting on a chair above us—the typical proud and domineering Iranian man.